الشيخ عباس القمي ( مترجم : محمد محمدى اشتهاردى )
25
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيرت پيامبر اعظم و مهربان ) ( فارسى )
بود و در اين جهت بر ديگران برترى داشت ، به قيصر روم اطلاع دادند كه جوانى از قريش به شام آمده كه نان را خورد مىكند و سپس آب گوشت بر آن مىريزد و گوشت كنارش مىگذارد و مردم را به مهمانى دعوت مىكند . قيصر گفت : عجمها و روميان آب گوشت را در ظرفها مىريزند و سپس نان را در آن مىآميزند ، نه به عكس آنگاه قيصر ، هاشم را به حضور طلبيد ، وقتى كه او را ديد و با او صحبت كرد از ديدار او خشنود شد و پس از ملاقاتهاى ديگر ، هاشم از قيصر خواست كه اجازهء تجارت به قريش بدهد و اماننامه به آنها عطا كند كه قريش در رفت و آمد خود به شام ، در امنيت باشند . قيصر ، پيشنهادهاى هاشم را پذيرفت ، اين موضوع موجب ترفيع مقام هاشم در ميان قريش گرديد . * * * كوتاه سخن آنكه : گفتهاند : هاشم در عصر خود ، مايهء افتخار قوم خود بود و در مقام و موقعيت ، از همگان برترى داشت ، سفرهء او هميشه در ايّام رفاه و خشكسالى گسترده بود ، او درماندگان راه سفر را به منزل خودشان مىرساند ، و به پناهندگان پناه مىداد ، نور نبوت پيامبر اسلام ( ص ) در چهرهء او مىدرخشيد ، هر كشّيش يهودى ، او را مىديد دستش را مىبوسيد و هر چيزى در برابر عظمتش تواضع مىكرد ، قبائل مختلف عرب نزد او مىآمدند و دختران خود را بر او عرضه مىكردند تا او با آنها ازدواج كند ، ولى او پيشنهاد آنها را نمىپذيرفت ، او بر فراز كوه ثبير مىرفت و در آنجا به دعا و راز و نياز با خدا مىپرداخت ، و اين برنامه را همچنان ادامه مىداد ، تا شبى در خواب ديد كه به او گفته شد با « سلمى نجاريّه » ، ازدواج كن . مردم به هاشم و برادرش مطّلب با عنوان « بدران » ( دو ماه چهره ) مىخواندند از اين رو كه خوش صورت و زيبا چهره بودند . سرانجام هاشم در غزّه ( يكى از شهرهاى شام ) از دنيا رفت ، و در همانجا به خاك سپرده شد ، او در اين هنگام ، بيست و يا بيست و پنج سال داشت ، او نخستين