الشيخ عباس القمي ( مترجم : محمد محمدى اشتهاردى )

161

كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيرت پيامبر اعظم و مهربان ) ( فارسى )

و آن را مطالبه كرد ، پيامبر ( ص ) به او فرمود : فعلا چيزى در نزد من نيست تا به تو بدهم . يهودى گفت : من از تو جدا نمىشوم تا طلب مرا بپردازى . پيامبر ( ص ) فرمود : در اين صورت كنار تو ميمانم ، پيامبر ( ص ) همانجا ماند تا نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و صبح را در همانجا خواند ، اصحاب رسولخدا ( ص ) به آن مرد يهودى تندى كردند و او را تهديد نمودند . رسولخدا ( ص ) به اصحاب خود نگريست و فرمود : چه كار مىكنيد ؟ آنها عرض كردند : آيا يك نفر يهودى تو را در اينجا حبس كند و ما چيزى نگوئيم ؟ ! . پيامبر ( ص ) فرمود : لم يبعثنى ربّى عزّ و جلّ بان اظلم معاهدا و لا غيره . : « پروردگار من مرا مبعوث نكرده كه به كافرى كه در ذمّهء اسلام است و به غير او ظلم كنم » . هنگامى كه روز روشن شد ، يهودى به اسلام گرائيد و گفت : « گواهى مىدهم كه معبودى جز خداى يكتا نيست ، و گواهى مىدهم كه محمّد ( ص ) بنده و رسول خدا است و اموالم را در راه خدا دادم » . گفتار انس بن مالك در شأن پيامبر ( ص ) انس مىگويد : من ده سال در خدمت پيامبر ( ص ) بودم او در اين ده سال حتى « افّ » به من نگفت ، و كارى را كه كردم نفرمود : چرا كردى ؟ و كارى را كه نكردم ، نفرمود : چرا نكردى ؟ و از براى آن بزرگوار ، شربتى بود كه با آن افطار مىكرد ، و سحرى او يك شربت بيشتر نبود ، و چه بسا آن شربت ، مقدارى شير بود ، و يا مقدارى نان بود كه در آب آميخته شده بود ، شبى آن شربت را براى آنحضرت آماده ساختم ، آن شب پيامبر ( ص ) دير به منزل آمد ، گمان كردم كه بعضى از