الشيخ عباس القمي ( مترجم : محمد محمدى اشتهاردى )
16
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيرت پيامبر اعظم و مهربان ) ( فارسى )
نزديك گرديد ، هاشم بر اساس عهدى كه با پدر او نموده بود ، سلمى را به مدينه آورد ، و خودش به سوى شام رهسپار شد ، ولى در اين سفر در سرزمين « غزّه » « 1 » از دنيا رفت . سلمى در مدينه وضع حمل كرد ، و عبد المطّلب از او به دنيا آمد ، عبد المطّلب هفت سال در نزد مادر بود ، تا اينكه عمويش « مطّلب » از مكّه به مدينه آمد و او را همراه خود به مكّه برد . مطّلب هنگام ورود به مكّه ، سوار بر شتر بود و برادر زادهاش را در پشت خود سوار بر شتر كرده بود ، وقتى كه وارد مكه شد ، قريشيان به او گفتند اين پسر بچه كيست ؟ مطلّب در پاسخ مىگفت : اين عبد ( بندهء ) من است ، تا اينكه مطلّب او را به خانه خود برد ، لباس زيبا و نيكى براى او خريد و در تن او كرد ، سپس شامگاه همراه برادر زادهء خود از خانه بيرون آمد و نزد قريشيان رفت و به آنها خبر داد كه اين آقازاده ، پسر برادرم هاشم است ، و پس از اين ، هر كس آن آقازاده را در مكّه مىديد مىگفت : اين عبد المطلّب است ، چرا كه مطلّب در اوّلين ملاقات به آنها گفته بود : اين عبد من است ( و مردم خيال مىكردند مطلّب به مدينه رفته و آن آقازاده را به عنوان برده خريده و به مكّه آورده است ) . كم كم عبد المطلّب بزرگ شد ، مطلّب او را سرپرست ملك پدرش هاشم نمود ، و پس از مدتّى عهدهدار مقام ارجمند سقايت و پرده بردارى كعبه شد ، و عظمت چشمگيرى در ميان خاندان خود يافت . * * *
--> ( 1 ) غزّه ( بر وزن برّه ) نقطهء دور از سرزمين شام در دو فرسخى عسقلان قرار گرفته است .