محمد أبو زهرة ( مترجم : حسين صابرى )

55

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى )

ديگرى بود كه چون كارها سخت مىافتاد و رسول خدا ( ص ) شديدترين برخوردى

--> همين ماجرا - آن‌گونه كه ابن اسحاق مىگويد - به تيره‌تر شدن روابط انجاميد ، كار ريشه دواند ، آتش جنگ شعله برافروخت و خاندان به مخالفت علنى با يكديگر پرداختند . 7 - در پى همين ماجرا ابو طالب بنى هاشم را به همراهى با پيامبر ( ص ) دعوت كرد كه همگان جز ابو لهب - پذيرفتند و پس از آن قريش پيمان محاصره و تحريم پيامبر ( ص ) را امضا كرد و خاندان بنى هاشم و بنى مطلّب به اشارهء ابو طالب همراه با رسول خدا ( ص ) به شعب رفتند و دو يا سه سال آنجا در محاصره ماندند . آنان در اين سالها وضع سختى گذراندند تا آنجا كه براى رفع گرسنگى از برگ درختان تغذيه كردند . 8 - در همين دوران - آن‌سان كه در كتاب حاضر نيز مىخوانيم و ديگر كتب سيره گواه آن است ابو طالب تدابير ويژه‌اى را براى حفاظت از جان پيامبر ( ص ) مىانديشيد و فرزندان ، برادران و برادرزادگان و عموزادگان خويش را در بستر او مىخواباند . اكنون جاى اين پرسش است كه آيا چيزى جز انگيزهء ايمانى مىتواند علّت اين همه فداكارى و مراقبت باشد . 9 - آن‌سان كه در الروض الانف ج 1 ، المواهب اللدينه ، ج 1 ، ص 72 ، تاريخ الخميس ج 1 ، ص 339 و ديگر كتب آمده است . ابو طالب چون مرگ خويش را نزديك ديد در جمع سران قريش كه بر بالين او آمده بودند ضمن سفارش آنان به نيكيها و برحذر داشتن ايشان از بديها گفت : « شما را به نيكى با محمّد ( ص ) سفارش مىكنم كه او امين قريش ، صدّيق عرب و جامع همهء خوبيهايى است كه بدان سفارشتان كردم . او امرى بر ما آورده است كه دل آن را نپذيرفته و زبان - از بيم دشمنيها - آن را انكار كرده است . وى در ادامه به پيش‌بينى آيندهء رسالت مىپردازد و پس از آن مىگويد : « به خداوند سوگند هيچ‌كس راه او را در پيش نمىگيرد مگر آن‌كه خرد پيشه كرده است و هيچ‌كس هدايت او را نمىپذيرد مگر آن كه سعادت يافته است » . اين اظهارات ضمن دلالت صريح بر ايمان قلبى ابو طالب علّت اظهار نكردن اين حقيقت را از سوى وى نيز نشان مىدهد ، آنجا كه گسترش دشمنيها و در نتيجه سلب امكان حمايت از پيامبر ( ص ) را از خود علّت اين امر ذكر مىكند و البّته اين نكته‌اى است كه سير حوادث سيره و منطق رخدادها آن را اثبات و تأييد مىكند . 10 - آن‌گونه كه در الطبقات الكبير ابن سعد و در سيرهء حلبيه ، ج 1 ، ص 372 و 375 و ساير