غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )
35
مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )
معصيتى كه كردهاى از پادشاهى افكنده است . شائول گفت : از خدا آمرزش مىطلبم . من خطا كردهام . مىخواهم كه با من بازگردى تا براى او سجده كنم و توبه نمايم . شموئيل نرفت . و غمگين بنشست . خدا به او وحى كرد كه تا چند برابر شائول اندوهگين خواهى بود ؟ برخيز و نزد مردى رو كه نام او ايشى است در قريهء بيت لحم است . به پادشاهى از ميان فرزندان او خشنود شدهام . شموئيل نزد ايشى رفت و گفت : مىخواهم يكى از پسران تو را مسح كنم كه پادشاه شود . ايشى گفت : مرا چه بدين كار ؟ و پسر بزرگ خود را آورد . شموئيل را از زيبايى او خوش آمد . خداى تعالى به او وحى كرد كه نظر من چونان نظر آدميان نيست . شموئيل از او روى گردانيد و همچنان ببود تا ايشى هفت فرزند خود را به او عرضه داشت . و از شاخ روغن ، براى هيچ يك روغن نجوشيد . شموئيل به ايشى گفت : آيا باز هم تو را فرزندى هست ؟ گفت : آرى پسركى است خُردتر از همه كه گوسفندان مرا مىچراند . شموئيل گفت : او را نزد من بياور . ايشى او را حاضر ساخت . در اين حال شاخ روغن بر او روغنى ريخت و شموئيل او را به عنوان پادشاه مسح كرد و به خانهء خود بازگشت . در اين روزها ناتراشيده مردى از فلسطينيان به نام جولياذ كه عرب او را جالوت مىخواند ، آشكار شد . او بنى اسرائيل را دشنام مىداد و اهانت مىكرد . داود به او نزديك شد و گفت : تو با شمشير و سپر به جنگ من آمدهاى و من به نام پروردگارى كه تو گزيدگانش را عيب مىكنى به جنگ تو آمدهام . داود سنگى از جلبند خويش بيرون آورد و در فلاخن نهاد و بر پيشانى آن ناتراشيده مرد زد . چون به رو در افتاد شمشير بركشيد و سرش برگرفت و آن را نزد شائول آورد . شائول از او پرسيد : پسر كيستى ؟ داود گفت : پسر بندهء تو ايشى از مردم بيت لحم . شائول را بادِ بد رسيده ، بس شوريده احوال مىبود او را گفتند : بايد كسى كه نيكو چنگ نوازد نزد تو باشد تا تو را با آواز چنگش از آن خيالات واهى منصرف سازد . و گفتند كه داود نيكو چنگ مىنوازد . شائول او را از پدرش طلب كرد و داود بيمارى او را تسكين مىداد . دختران اسرائيل پس از آنكه جولياذ به دست داود كشته شد ، مىخواندند و