غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

323

مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )

خود گرد آورد . و بر سر ايشان راند ، زنگى نيز با او بود ، و از زاب عبور كرد . خبر او پيشاپيش برسيد و هنگام نيمهء شب ايبك در حركت آمد و درنگ نكرد كه بامداد بدمد . در تاريكى شب هنگام بيامدند و در سه فرسنگى موصل با خصم رو به رو شد . عز الدين بر ميسرهء مظفر الدين حمله برد و آن را منهزم كرد . زنگى در ميان هزيمت‌شدگان بود . ميمنهء مظفر الدين بر ميسرهء بدر الدين حمله‌ور شد و آن را منهزم ساخت . بدر الدين با گروهى كه با او بود در قلب بماند . مظفر الدين با كسانى كه همراه او در قلب بودند پيش تاختند ، زيرا پراكنده نشده بودند . بدر الدين پايدارى نتوانست و گريزان به موصل بازگشت و از دجله بگذشت و به سوى قلعه راند . مظفر الدين از پى او براند و سه روز آن سوى تل حصن نينوا درنگ كرد و شب هنگام بىآنكه بوق و كوس زنند از آنجا برفت . عماد الدين دژ كواشى را گرفت و بدر الدين تل اعفر را و الملك الاشرف سنجار را . پس از سنجار آهنگ موصل كرد تا از موصل به اربل برود . نخست سپاه خود را فرستاد و خود از پى آنان در روز سه شنبهء نوزدهم جمادى الاولاى سال 616 روان شد . روز ورود او از روزهاى ديدنى بود . بدر الدين پياده و غاشيه بر دوش پيشاپيش او مىرفت . رسولان خليفه و مظفر الدين بيامدند و پيام صلح آوردند . همهء قلعه‌هايى را كه گرفته بود به بدر الدين لؤلؤ داد ، جز قلعهء عماديه . و قريب دو ماه در اين باب سخن رفت . آنگاه الملك الاشرف به قصد مظفر الدين در حركت آمد و به قريهء سلاميّه رسيد نزديك زاب . مظفر الدين از جانب اربل در آن قريه فرود آمده بود . بار ديگر رسولان را براى عقد پيمان صلح نزد الملك الاشرف فرستاد . سپاهيان الملك الاشرف به سبب پيكار بسيار خسته و ملول شده بودند . از اين رو تن به صلح داد و به سنجار بازگشت . حركتش از موصل در دوم ماه رمضان سال 617 بود . در سال 616 سلطان عز الدين كيكاووس پسر كيخسرو پسر قلج ارسلان صاحب بلاد روم بمرد و فرزندى بر جاى نگذاشت كه پادشاهى را بشايد كه همه خردسال بودند . سپاهيان ، برادرش علاء الدين كيقباد را از دژ منشار ، كه بر ساحل فرات و نزديك ملطيه بود ، بياوردند . علاء الدين در آن دژ زندانى بود . او را به پادشاهى برداشتند . مردم براى او سوگند خوردند . او نيز تدبير امور ملك را به وجهى نيكو به دست گرفت . علاء الدين مردى با عزم و حزم بود و يارانش از او بيم به دل داشتند كه