غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

299

مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )

اموالى گران را ميان مردم بذل كرد . چون نور الدين محمود پسر زنگى از مرگ برادر خود قطب الدين مودود صاحب موصل خبر يافت و شنيد كه پسرش سيف‌الدين غازى موصل را در دست دارد و فخر الدين عبد المسيح بر او تحكم مىكند ، بر تافتن نتوانست و جريده بياراست و با معدودى از لشكريان خود در حركت آمد و در نزديكى قلعهء جعبر از فرات بگذشت و رقه و خابور و نصيبين را بگرفت و سنجار را محاصره كرد و بگرفت و به برادرزادهء خود عماد الدين داد و خود به شهر بلد « 587 » درآمد و در آنجا از گدار دجله به جانب شرقى رفت و در حصن نينوا فرود آمد . از شگفتيها آنكه روزى كه لشكر آورد از باروى موصل قسمت بزرگى فرو ريخت . فخر الدين عبد المسيح نزد نورالدين رسول فرستاد كه اگر موصل را همچنان به سيف الدين واگذارد و او و اموال و زن و فرزندش را امان دهد شهر را به او تسليم خواهد كرد . نورالدين محمود اين شرط بپذيرفت و نيز شرط كرد كه فخر الدين عبد المسيح همراه او به شام آيد تا در آنجا او را اقطاعاتى دهد كه خشنودش گرداند . پس بدين شرط شهر را تسليم كرد . نورالدين به شهر درآمد و وارد قلعه شد و فرمان داد تا مسجد جامع نورى را تعمير كنند . و موصل را به سيف الدين داد و سنجار را به عماد الدين و خود به شام بازگشت . فخر الدين عبد المسيح نيز در خدمت او بود . توقفش در موصل بيست و چهار روز مدت گرفت . در سال 567 صلاح الدين در مصر قدرت يافته بود . و خليفه عاضد را هيچ قدرتى نمانده بود . صلاح الدين در قصر خليفه حكم مىراند . نايب او قراقوش بود . اين قراقوش خواجه‌اى بود از اعيان امراى اسد الدين شيركوه كه اسديان همه به وى رجوع مىكردند . قراقوش مىخواست خطبه خواندن به نام عاضد را قطع كند ولى از مصريان مىترسيد . در اين احوال مردى اعجمى معروف به الامير العالم به مصر وارد شد . چون ديد كه آنان جرأت آن را ندارند كه خطبه به نام عباسيان كنند گفت : من خطبه به نام مستضيء را آغاز مىكنم . نخستين جمعه محرم به منبر رفت و پيش از خطيب مستضيء را دعا كرد و هيچ كس انكار او ننمود . از آن پس خطيبان همه خطبه به نام عاضد را قطع كردند و به نام مستضيء خطبه خواندند و هيچ اتفاقى نيز نيفتاد . عاضد روز عاشورا از دنيا برفت و تا آخرين نفس نمىدانست كه ديگر در