غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )
208
مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )
در اواخر دولت معتمد در سواد كوفه قومى پديد آمدند كه به قرامطه معروف بودند . آغاز كارشان چنين بود : مرد فقيرى از ناحيهء خوزستان به سواد كوفه آمد و اظهار زهد و پرهيز كرد . زنبيل مىبافت و از دسترنج خويش نان مىخورد . مدتى بر اين بگذشت . با هر كس نزدش مىنشست در مسائل دينى به گفتگو مىپرداخت و او را به زهد در دنيا تشويق مىكرد . مىگفت كه مردم را به امامى از اهل بيت پيامبر [ ص ] دعوت مىكند . پيوسته چنين بود تا جماعتى كثير به دو گرويدند . او از آن ميان دوازده نفر نقيب ، به شمار حواريون حضرت مسيح ، برگزيد و فرمان داد كه مردم را به مذهب خود دعوت كنند . اين خبر به عامل آن ناحيه رسيد . او را گرفت و به زندان انداخت و سوگند خورد كه خواهدش كشت . اين مرد در زندان را قفل كرد و كليد را زير متكاى خود نهاد و به شرابخوارى نشست . كنيز او كه سوگند او را شنيده بود دلش به حال زندانى بسوخت و چون آن مرد به خواب رفت كليد برگرفت و در را بگشود و زندانى را آزاد كرد و بار ديگر در را قفل كرد و كليد را در جايش گذاشت . ديگر روز عامل در را باز كرد كه زندانى را بكشد ولى كسى را در زندان نيافت . اين داستان شايع شد و مردم آن ناحيه كه فريفته شده بودند ، گفتند او را به آسمان بردهاند . مرد از زندان گريخته ، ياران خود را در جاى ديگرى ديدار كرد و گفت : اينان نمىتوانند به من آسيبى برسانند . بدين ترتيب در چشم يارانش اعتبارى عظيم يافت . آنگاه بر جان خود بترسيد و به شام رفت و ديگر كسى خبرى از او نشنيد . اين مرد را به نام مرد ديگرى كه نزد او فرود آمده بود و كرميته نام داشت ، كرميته ناميدند . سپس لفظ مخفف شد و قرمطه گرديد . در باب مذهب قرمطيان گويند كه آنان را كتابى است كه در آن آمده است : « به نام خداى بخشايندهء مهربان . فرج بن عثمان كه از ديه نصرانه است مىگويد كه مسيح در كالبد انسانى بر او ظاهر شد و گفت : تو داعى هستى و تو حجت هستى و تو آن ماده شتر هستى و تو آن دابّه [ : چارپا ] هستى و تو يحيى پسر زكريا هستى و تو روح القدس هستى . مسيح به او ياد داد كه نمازها چهار ركعتند : دو ركعت پيش از طلوع خورشيد و دو ركعت پيش از غروب آن . روزه در سال دو روز است : يكى روز مهرگان و يكى روز نوروز . نبيد حرام و خمر حلال است و هر حيوان كه داراى دندانهاى نيش يا چنگال باشد حرام است . »