غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

200

مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )

حُنَين گريان بيرون آمد و عازم بلاد روم شد . دو سال در آنجا بماند و زبان يونانى را نيك بياموخت و تا آنجا كه برايش ممكن بود به تحصيل كتب حكمت پرداخت و به بغداد بازگشت . سپس از بغداد عازم بلاد ايران شد و به بصره رفت و ملازم خدمت خليل بن احمد گرديد تا زبان عربى را نيك بياموخت . آنگاه به بغداد بازگشت . يوسف طبيب گويد : روزى نزد جبريل بن بختيشوع رفتم ، حُنَين را در آنجا ديدم كه پاره‌اى از كتب تشريح را براى او ترجمه كرده بود و جبريل در نهايت احترام او را خطاب مىكرد و ربّان مىناميد . من در شگفت شدم . جبريل به فراست دريافت و مرا گفت : آنچه از من در حق اين جوان مىبينى افزون مشمار . اگر عمرش به درازا كشد سرگيوس را رسوا خواهد كرد . مقصود او سرگيوس رأس العينى « 512 » يعقوبى بود ، از مترجمان علوم يونانى به سريانى . پيوسته كار حُنَين بالا مىگرفت و علمش افزون مىشد و در ترجمه و تفسير ، عجايب كارش ظاهر مىگرديد تا آنجا كه منبع علوم و معدن فضايل شد و خبرش به گوش متوكل رسيد . خليفه به احضار او فرمان داد . چون بيامد ، متوكل براى او اقطاعى و راتبه‌اى جليل و در خور معين كرد . روزى متوكل را در سر افتاد كه او را بيازمايد . زيرا همواره در اين انديشه بود كه مباد پادشاه روم حيله‌اى كند و حُنين را به سوى خود كشد . روزى او را طلبيد و فرمان داد خلعت آوردند و نيز توقيعى صادر كرد كه او را اقطاعى كه هر سال پنجاه هزار درم سود داشت ارزانى دارند . حُنين اين انعام خليفه را سپاس گفت . سپس خليفه با او به گفتگو پرداخت و سخن به آنجا كشانيد كه مرا دشمنى است كه مىخواهم او را بكشم ، تو دارويى فراهم كن ، مىخواهم كه هيچ كس از اين راز كه با تو گفتم آگاه نشود . حُنَين گفت : من همه داروهاى سودمند آموخته‌ام و نمىدانستم كه امير المؤمنين جز آنها چيز ديگرى از من بخواهد . و اگر خواهد كه بروم و بياموزم ، خواهم رفت . متوكل گفت : اين به درازا كشد . سپس دست به ترغيب و تهديد زد و او را در دژى حبس كرد . پس از يك سال از حبس بيرون آورد و شمشير و نطع حاضر ساخت و سخن خويش تكرار كرد . حُنَين گفت : امير المؤمنين را گفتم كه اين كارها از من ساخته نيست . خليفه گفت : اينك تو را مىكشم . حُنَين گفت : مرا خدايى است كه فردا در موقف اعظم ، حق مرا باز خواهد ستد . خليفه تبسم كرد و گفت : خوشدل باش ، مىخواستيم تو را بيازماييم تا به تو اعتماد كنيم . حُنَين زمين خدمت ببوسيد و