غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

145

مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )

خلافت دور سازد و در معاويه حتى يك خصلت نيست كه او را به خلافت نزديك نمايد . چون ابو موسى و عمرو براى حكميت حاضر آمدند خيمه‌هايى بر ايشان برپا كردند . عمرو گفت : بايد هر چه مىگوييم آن را بنويسيم كه بعدها حاشا نكنيم . پس كاتبى را فرا خواندند . عمرو در نهان كاتب را گفت : نخست نام مرا بخوان . چون كاتب كاغذ بگرفت و بسم الله بر آن نوشت نام عمرو را خواند . عمرو گفت : آن را بزداى و به نام ابو موسى آغاز كن كه او افضل از من است و شايسته است كه او نخست آغاز سخن كند . و اين يك خدعه بود . سپس پرسيد : اى ابو موسى در باب كشته شدن عثمان چه مىگويى ؟ ابو موسى گفت : و الله عثمان مظلوم كشته شد . عمرو گفت : اى غلام ، بنويس . آنگاه عمرو گفت : اى ابو موسى اصلاح حال امت و جلوگيرى از خونريزى بسى بهتر از وضعى است كه على و معاويه پيش آورده‌اند . اگر صلاح بدانى هر دو را خلع كن و كسى را كه مسلمانان بدان راضى باشند به خلافت برگزين كه اين امانتى است بر گردن ما . ابو موسى گفت : در اين اشكالى نيست . عمرو گفت : اى غلام بنويس . سپس بر اين كاغذ هر دو مهر نهادند . روز ديگر كه براى نظر حاضر شدند عمرو ابو موسى را گفت : ما ديروز على و معاويه را از خلافت خلع كرديم و اكنون هر كه را خواهى نام ببر . ابو موسى چند تن را نام برد كه عمرو به هيچ يك راضى نشد . ابو موسى دريافت كه با او بازى مىكند . سپس عمرو گفت : اين مرد يار خود را خلع كرده من نيز او را چونان اين انگشترى كه از انگشت خود بيرون مىكنم ، خلع كردم . و از يك ديگر جدا شدند . پس از اين واقعه على آهنگ معاويه كرد . شصت هزار تن سوگند خوردند كه تا پاى جان در بيعت او باشند و از او دفاع كنند . اما در اين اوان فتنهء خوارج و جنگ با آنان على را به خود مشغول كرد . معاويه گروههايى را به آن نواحى كه عمّال على بودند مىفرستاد . آنان مىرفتند و دست به قتل و غارت مىزدند . در ضمن سپاهى هم به مكه و مدينه فرستاد . در اين احوال سه تن از خوارج به نام داود « 438 » و بُرَك [ عبد الله التميمى ، و عبد الرحمان ] ابن ملجم مرادى با هم پيمان بستند كه عمرو بن العاص و معاويه و على را بكشند و بندگان خدا را از آن حال برهانند . داود به مصر رفت و به مسجد