غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )
136
مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )
ثعلبيه آورد . سپاهى هم كه در ثعلبيه بود به دو پيوست . سپس پيش راند تا به دير هند رسيد . از آنجا گروههايى براى دستبرد به اراضى سواد عراق در ساحل فرات فرستاد . اين خبر به آزرميدخت ملكهء ايران رسيد . فرمان داد دوازده هزار تن از دليران ايرانى به مقابله بيرون روند . سردارى اين سپاه را به مهران پسر مهرويه از مرزبانان بزرگ داد . مهران سپاه به حيره آورد . گروههايى از سپاه عرب كه براى دستبرد به نواحى اطراف رفته بودند بازگشتند و دو سپاه آمادهء رزم شدند . از هر دو طرف گروههايى بر هم زدند و به نيزه يا شمشير با هم درآويختند . مثنى به ميان سپاه آمد و با شمشير جنگ و گريزى كرد و به نزد قوم خود بازگشت . ايرانيان حملهاى عظيم آغاز كردند . بعضى از قبايل عرب روى به گريز نهادند و مثنى از خشم ريش خود را مىكند . آنگاه قبايل عرب حمله آوردند و نبردى سخت از هنگام نيمروز تا شامگاه درگرفت . مهران پيشاپيش سپاه خود قرار گرفت . مثنى به سوى او تاخت . مهران ضربتى بر او نواخت ولى شمشيرش كارگر نيفتاد . مثنى ضربتى بر شانهء او زد چنان كه او را بكشت . مهران بر زمين افتاد و سپاه ايران هزيمت يافت و به مداين باز پس نشست . مسلمانان كشتگان خود را به خاك سپردند و مجروحانشان را معالجه كردند . چون ايرانيان ديدند كه اعراب به ناحيهاى از كشورشان مسلط شدهاند و سرزمينهايشان را دستخوش قتل و غارت ساختهاند گفتند : اين شوربختى ما از آن روست كه زنى بر ما پادشاهى مىكند . پس همداستان شدند و آزرميدخت دختر خسرو را عزل كردند و جوانى به نام يزدگرد را بر تخت شاهى نشاندند . او از نوادگان خسرو پسر هرمز بود . پس يزدگرد را بر تخت نشاندند و دست بيعت دادند كه گوش به فرمان او باشند . يزدگرد از هر سوى سپاه گرد آورد و مردى بزرگ از مرزبان بزرگ كشور را كه جهانديده و مجرب بود ، به نام رستم ، سردارى آن سپاه داد . او را به حيره فرستاد تا با اعرابى كه از آنجا آهنگ ورود به سرزمين ايران را دارند نبرد كند . همچنين مردى ديگر از بزرگان ايران را به نام هرمزان ، با سپاهى به ناحيهء اهواز فرستاد تا با ابو موسى اشعرى و كسانى كه با او بودند مقابله كند . چون سپاه ايران و عرب رو به رو گرديدند اين دو مرزبان بزرگ كشته شدند . ايرانيان منهزم گشتند و اعراب از پى آنان روان