مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

856

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

اوست . پرسيد كه اين مرد كيست ؟ گفتند : امير المؤمنين است . و هرمزان از بسيارى زينت و خود آراستگى خويش نزد او حيرت كرد و در برابر عمر به صورت احترام خم شد . گفت : « اين در آيين ما روا نيست ! » آنگاه عمر به دو گفت : « آيا اسلام آوردى ؟ » گفت : ، « نه » گفت : « اگر اسلام نياورى تو را خواهم كشت . » گفت : « مرا مكش تا آب بياشامم . » پس قدح چوبين بزرگى آوردند . هرمزان گفت : « اگر از تشنگى بميرم در اين ظرف آب نخواهم آشاميد . آيا شما قدح بلورين ( شيشه‌اى ) نداريد ؟ » علتش هم اين بود كه ايرانيان در ظرف چوبى و سفالى چيزى نمىخورند ، چرا كه اين گونه چيزها قابل نجس شدن‌اند . سپس آن قدح را در دست گرفت و از بيم دستش مىلرزيد . عمر گفت : « باك مدار . من تو را تا آن آب را نياشامى نخواهم كشت . » آنگاه هرمزان قدح را از دست خود رها كرد و شكست . عمر پنداشت كه قدح از دست وى افتاده ، گفت : « قدحى ديگر بياوريد . » هرمزان گفت : « به آب نيازى نيست . » عمر گفت : « اسلام بياور اگر نه تو را خواهم كشت . » هرمزان گفت : « من دين خويش را رها نخواهم كرد ، اما تو مرا زينهار دادى . » عمر گفت : « اى دشمن خدا من تو را زينهار ندادم . » گفتند : « چرا تو او را زينهار دادى . » عمر گفت : « بىآنكه بدانيم زينهار را از ما گرفت . » هرمزان چندى ماند و سپس به اسلام مايل شد ، و اسلام آورد . و عمر در شمار ايرانيانى كه مقررى داشتند ، مقررى براى او تعيين كرد و پس از كشته شدن عمر ، عبيد الله بن عمر هرمزان را در كشتن پدرش متهم كرد ، و او را كشت . اهل كوفه از دست سعد شكايت كردند كه وى به نيكى نماز نمىگزارد . عمر او را عزل كرد و عمار بن ياسر را به كار نماز تعيين كرد و عثمان بن حنيف را به كار خراج و عبد الله بن مسعود را به كار داورى و بيت المال و براى ايشان در روز يك گوسفند ميان هر سه تن مقرر گردانيد . ياد كرد فتح الفتوح در نهاوند گويند اعاجم و اساوره و بزرگان ايران انجمن شدند و آهنگ پيكار با عمر كردند در قلب سراى او و در اين راه هم پيمان شدند و سوگند ياد كردند و گروههاى بسيارى كه از شمار و شمردن بيرون بود ، گرد آوردند و اين خبر به عمر رسيد . عمر مهاجر و انصار را گرد كرد و با ايشان مشورت كرد و مىخواست خود نيز به