مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
789
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
ابو ذر غفارى نام او جندب بن سكن يا جناده است . واقدى روايت كرده كه وى گفت : من پنجمين كس بودم كه اسلام آوردم و او مردى دلير و سختكوش بود . در تاريك و روشن شبگير ، بر گروهها و دستهها حمله مىبرد و پياده از سواران پيشى مىگرفت . در جاهليت خداپرست بود . پيش از ظهور پيامبر لا إله الا الله مىگفت : يك بار سوارانى از « ظله » بر او گذشتند و گفتند : اى ابو ذر فرزند عبد المطلب همان سخنى را مىگويد كه تو مىگويى . پس ابو ذر اندكى بهش ، يعنى كندر ، با خود برداشت و زاد راه خود كرد تا به مكه رسيد و نزد پيامبر رفت . پيامبر خفته بود ، بيدار شد ، گفت : « صبح بخير ! » پيامبر به دو گفت : « من شعر نمىسرايم بلكه اين قرآنى است كه فرو مىخوانم . » ابو ذر گفت : « بخوان . » و حضرت سورهاى بر او خواند . و ابو ذر شهادت حق را بر زبان آورد و مسلمان شد . و به سرزمين خويش بازگشت و آغاز حمله بر كاروانهاى قريش كرد . مىگفت به خدا سوگند كه چيزى به شما باز پس نخواهم داد تا آنگاه كه به حق گواهى دهيد . هر كه مسلمان مىشد ، مال او را به دو باز پس مىداد . ابو ذر در جنگ بدر و احد شركت نداشت . چرا كه وى بعد از اين دو جنگ به مدينه آمد و او از ياران ويژهء پيامبر بود . پيامبر فرمود : « آسمان بر هيچ كسى در روى زمين ، سايه نيفكنده كه از ابو ذر راستگفتارتر باشد . » [ و خطاب به دو گفت [ 1 ] : ] « چگونه خواهى بود روزى كه به خاطر سخن حقى كه مىگويى تو را از مدينه بيرون كنند ؟ » [ و گفت : ] « همين كه بنا به اندازهء شمشيرى شد از مدينه [ بيرون رو [ 2 ] ] و گمان نمىبرم كه اميران تو ، تو را فرا خوانند . » [ ابو ذر گفت [ 3 ] : ] « آيا با شمشير خويش بزنم ؟ » پيامبر گفت : « نه بلكه بشنو و فرمانبردارى كن » و چون بنا به اندازهء شمشيرى شد ، ابو ذر به شام رفت و مردم روى به او آوردند و مىگفتند : ابو ذر ، ابو ذر . معاويه خطاب به عثمان نامه نوشت كه تا ابو ذر در شام هست ، شام از آن من نيست . عثمان به ابو ذر نوشت كه بيا و نزد من آهسته سخن بگوى ، شتران آبستن نزد تو آمد و رفت مىكنند . ابو ذر گفت : مرا بدانها نيازى نيست ، بگذار بروم . و او را به ربذه فرستاد . ابو ذر در آنجا مرد . چنان كه پيامبر گفته بود : « تنها زندگى مىكنى و تنها مىميرى . » گويند چون مرگش فرا رسيد به همسر و غلامش گفت : « چون درگذرم مرا غسل دهيد و كفن كنيد ، و ببريد و بر سر راه بگذاريد .
--> [ 1 ، 2 ، 3 ] عبارت اندكى مشوش بود ، عبارات داخل [ ] را افزوديم با توجه به صورتهايى كه از اين روايت نقل شده است . رجوع شود به تاريخ دمشق ، ابن عساكر ، تصحيح و تحقيق صلاح الدين المنجد ، چاپ دمشق ، ج 1 ، ص 81 و 135 به بعد