مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
762
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
شدند . واقدى روايت كرده كه پيامبر چون قصد رفتن كرد ، فاطمه را فرا خواند و به راز ، چيزى با وى گفت كه فاطمه گريست . سپس با وى سخنى ديگر به راز گفت كه فاطمه شادمان شد و خنديد و پس از مرگ پيامبر از وى پرسيدند ، گفت : پيامبر مرا گفت : « قرآن هر سال يك بار بر من عرضه مىشود . و امسال دو بار عرضه شده است و من بدين بيمارى خواهم مرد » . فاطمه گفت : پس من گريستم . سپس ديگر بار مرا فرا خواند و گفت : « تو از همهء خاندان من زودتر به من خواهى پيوست . » و من خنديدم . و فاطمه شش ماه پس از پيامبر و به گفتهاى صد و پنجاه روز پس از او درگذشت و خداى داناتر است . يادكرد وفات پيامبر عايشه گويد : چون پيامبر از مسجد به خانه بازگرديد روز دوشنبه در خانهء من بسترى شد . دريافتم كه سنگين مىشود . رفتم در چهرهاش نگريستم ديدم كه نگاهش را به آسمان دوخته و مىگويد : « بلكه آن دوست برتر . . . » و به ما مىگفت : « هيچ پيامبرى در نگذشته مگر اينكه مخيّر گرديده است . » پس من به دو گفتم : تو مخير شدى و برگزيدى . و سپس پيامبر در حالى كه بر سينهء من تكيه داده بود ، وفات يافت . به هنگامى كه روز فراخ برآمده بود ، دوشنبه دوازده روز گذشته از ربيع الاول ، ده سال و دو ماه و دوازده روز از هجرت گذشته . عايشه گويد : من از كم خردى و اندك سالى خويش سرش را بر بالشى نهادم و برخاستم و با زنان آغاز شيون و زارى كردم و بر روى خود مىزدم . گويند شيون و گريه و فرياد همه شهر مدينه را فرا گرفت و مردم انبوه شدند و مىگفتند : « محمد پيامبر خدا مرد . محمد مرد . » عمر بن خطاب آمد و بر در ايستاد و گفت : « منافقان چنين مىپندارند كه محمد مرده است ولى پيامبر خدا نمرده است بلكه نزد پروردگار خويش رفته همچنان كه موسى بن عمران رفت و او چهل شب از قوم خويش غايب بود و سپس نزد ايشان بازگشت ، بعد از اينكه گفته مىشد او مرده است و پيامبر خدا باز خواهد گشت و دستها و پاهاى مردانى را كه مىپندارند پيامبر خدا مرده خواهد بريد . » و عمر گفت : « ما گمان مىبريم كه پيامبر خدا نخواهد مرد تا همه زمين را بگشايد ، چرا كه خداوند به دو اين چنين وعده داده است و از اين روى بوده است كه گفته آنچه را كه گفته . » اين خبر به ابو بكر رسيد . بر اسبى نشست و به شتاب آمد و عمر در حال سخن گفتن با مردم بود و به دو توجهى نكرد . و به خانهء عايشه رفت و ديد كه پيامبر را در بردى