مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
760
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
مىگردانم كه من براى شما بيم دهندهاى آشكارايم . تا در ميان بندگان خداوند و بلاد او بر خداوند سركشى نكنيد كه او گفته است : « آنك سراى پسين ، كه مىدهيم به آنان كه در زمين برترى نجويند و تبهكارى نكنند و سرانجام نيكو از آن پرهيزگاران است . » ( 28 : 83 ) . و ما گفتيم : « اى پيامبر خدا ! پايان زندگى تو كى خواهد بود ؟ » گفت : « فراق و گردش به سوى خداوند و بهشت و سدرة المنتهى و آن دوست برين ، نزديك شده است . » پيامبر اسامة بن زيد را به سركردگى لشكرى فرستاده بود و فرمان داده بود كه سرزمين بلقا را زير پاى ستوران خويش گيرد . مردم در اين باره سخنها گفتند كه پيامبر جوانى تازه سال را بر بزرگان مهاجرين و انصار سركردگى و امارت داده است . پيامبر چون بر منبر نشست گفت : « لشكر اسامة را روانه كنيد . لشكر اسامة را روانه كنيد ، لشكر اسامة را روانه كنيد . » سه بار تكرار كرد . « به جان خودم كه آنچه دربارهء امارت او مىگوييد دربارهء امارت پدرش نيز گفتيد و او براى امارت شايسته است اگر چه پدرش براى اين كار نيز شايسته بود » . آنگاه از منبر فرود آمد و مردم با شتاب روى به بار و بنهء خويش نهادند و اسامة سپاه خود را در يك فرسنگى مدينه جايگزين كرد و ديگر مردمان چشم در راه اين بودند كه بدانند خداوند بر پيامبر خويش چه چيزى مقدر گردانيده است . واقدى از شعبى از ابن عباس روايت كرده كه چون بيمارى پيامبر شدت يافت ، گفت : « صحيفهاى و دواتى بياوريد تا چيزى بنويسم كه از اين پس هرگز گمراه نشويد » . ميان مردم نزاع در گرفت و در برابر پيامبر نزاع كردن روا نيست . يكى گفت : « چيست شما را ؟ هذيان مىگويد . ديگر بار از او بخواهيد . » و عمر گفت : « از فلانه و فلانه درد بر او شدت يافته [ 1 ] . كتاب خداوند ما را بسنده است . » و چون در نزد پيامبر به داد و بيداد پرداختند ، گفت : « مرا رها كنيد ، مرا رها كنيد ، مشركان را از جزيرة العرب برانيد و وفدها را اجازه دهيد به همان گونه كه ديديد من مىدادم و لشكر اسامة را روانه كنيد ، برخيزيد . » مردم برخاستند و پيامبر خدا وفات يافت . ابن عباس گويد : همهء مصيبت در اين بود كه نگذاشتند پيامبر آن نامه را بنويسد . گويند بيمارى پيامبر شدت يافت و بلال نداى اذان در داد . پيامبر گفت : « عمر را بگو با مردم نماز بگزارد . » عبد الله بن زمعة بن اسود بن المطلب بيرون رفت . و عمر را آورد . چرا كه ابو بكر غايب بود . همين كه عمر تكبير گفت - و او مردى بلند آواز بود - پيامبر
--> [ 1 ] قسمت نخستين اين حديث را بخارى به چند صورت در كتاب جهاد و كتاب مغازى صحيح خود نقل كرده است و براى قسمت دوم سندى در حديث نيافتم . رك : صحيح بخارى ، چاپ ليدن ، ج 2 ، ص 26 و ج 3 ، ص 184 .