مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
653
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
و برادرش شيبة بن ربيعة و فرزندش وليد بن عتبه و ابو سفيان بن حرب بن امية بن عبد شمس و ابو جهل بن هشام بن مغيرهء مخزومى - كه كنيهء او ابو الحكم بود - و ابو البخترى بن هشام و وليد بن مغيرة بن عبد الله مخزومى و عاص بن وائل سهمى ، و گفتند : اى ابو طالب ! تو احترام سنّى و شرفدارى و فرزند برادرت خدايان ما را سب مىكند و از دين ما بدگويى مىكند و خردهاى ما را سفاهت مىداند و پدران ما را گمراه مىخواند . يا او را از اين كار باز دار يا اينكه ما با تو و او به پيكار بر خواهيم خاست . ابو طالب به پيغمبر گفت : بر خويش و بر من بهراس و كارى را كه من تاب آن را ندارم بر من تحميل مكن . پيغمبر پنداشت كه ابو طالب او را رها كرده است و از يارى او ناتوان شده است و او را خوار كرده است . پس گريست و گفت : اى عم ! به خدا اگر خورشيد را در دست راست و ماه را در دست چپ من قرار دهند كه از اين كار دست بردارم ، تا وقتى كه خداوند امر خويش را ظاهر گرداند يا هلاك گردم ، من از اين كار دست برنخواهم داشت . ابو طالب گفت : « پس آن را خوار مايه مدار . قريش ، عمارة بن الوليد را كه زيباترين و خوش اندامترين جوان قريش بود به ابو طالب پيشنهاد كردند كه آن را به فرزندى قبول كند و فرزند برادرش را بديشان تسليم دارد ، چرا كه اين جوان مخالف دين و باعث پراكندگى اجتماع ماست تا او را بكشيم . ابو طالب گفت : فرزند خود را به من مىدهيد تا من او را غذا بدهم و من فرزند خود را به شما بدهم كه او را بكشيد و اين كارى است ناشدنى . آنگاه مردم به دشمنى او را ترك كردند و بعضى به همراهى بعضى ديگر به مسلمانانى كه در قبايل بودند روى آوردند و به آزار يا فريب ايشان پرداختند . بدين گونه خداوند تعالى پيغمبرش را با كمك عمويش از شر ايشان رهايى بخشيد كه نتوانستند بر او دست يابند جز اينكه او را ساحر و شاعر و كاهن و ديوانه خواندند و قرآن به تكذيب و ردّ ايشان نازل مىشد و پيغمبر خدا بر راه حق استوار بود و اين كار او را از خواندن به خداى عز و جل - در پنهان و آشكار - باز نمىداشت . تا اينكه ابو طالب درگذشت و قريش بدرفتارى خويش را نسبت به او آغاز كردند و بدانچه آرزو مىداشتند دست يافتند . هنگامى كه حمزة بن عبد المطلب اسلام آورد ، پيغمبر و مسلمانان اسلام او را بسيار گرامى شمردند و اين كار بر مشركان دشوار آمد . و كار از رويگردانى به عتاب كشيد و نزد او رفتند و با ترغيب وى در مال و نعمت و عرضه كردن زنان بر او پرداختند و آيه نازل شد : « من برين كار از شمايان هيچ پاداشى نمىخواهم مگر مهربانى در ميان نزديكان » ( 42 : 23 ) و هنگامى كه از چارهء وى درمانده شدند و نااميد گشتند كه از راه مال دنيا وى را از دين خويش بازدارند به طلب آيات و خواستن معجزات پرداختند ، چنان كه خداى عز و جل در قرآن از ايشان نقل كرده : « گفتند ايمان نمىآوريم تا براى ما از زمين چشمهاى