مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

60

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

را بر « جزء لا يتجزّى » اطلاق مىكرده‌اند و آن را قسيم عرض قرار نمىداده‌اند . بعد از تعريف « جسم » كه با مفاهيم فلاسفهء بعدى متفاوت است به تعريف عرض مىپردازد و تعريف جوهر و برابرهاى ديگر آن كه عبارت است از « طينت » و « هيولى » و « جزء » و « عنصر » و « اسطقس » . و در همين جا خوانندهء آگاه متوجّه شكل‌گيرى بسيارى از مفاهيم و مصطلحات در اين دوره مىشود كه در دوره‌هاى بعد به كلى تغيير يافته است . بعد به بحث در باب « جزء لا يتجزّى » مىپردازد و اختلاف نظرى كه ميان متفكران دورهء اسلامى در باب آن وجود دارد و نيز تشتّت آراى فلاسفهء يونانى را در اين باب مورد نظر قرار مىدهد . بعد به تعريف « زمان » مىپردازد : نخست تعريف فلاسفهء اسلامى را مىآورد و سپس به نقل نظر افلاطن كه زمان را « كونى در وهم » خوانده است مىپردازد و از افلوطرخس نقل مىكند كه او گفته است ارسطو معتقد بوده است كه « جوهر زمان ، حركت افلاك است » و مؤلف يادآور مىشود كه اين نظر او با عقيدهء مسلمانان هماهنگ است . بعد رأى منكران وجود زمان را نقل مىكند كه « الزمان ليس بشىء » ، بعد به تعريف « مكان » مىپردازد و مسئلهء « فضا » و « خلأ » و به تعريف « متغايرين » و « ضدّين » و تعريف « موجود » و « اسم » و « صفت » و « اراده » و « قول » و « معنى » و در اينجا به يك مسئلهء بسيار مهم علم سمانتيك يا دلالت توجّه مىكند كه « معنى » چيست ؟ همان نكته‌اى كه دو تن از ناقدان برجستهء قرن بيستم كتاب معروف خويش را در پاسخ به آن پرسش نوشته‌اند : « معنى معنى » . [ 1 ] و از ابن كلّاب معنايى براى « معنى » نقل مىكند كه كمال تازگى را دارد و شبيه است به گفته‌هاى بعضى از علماى سمانتيك جديد . ابن كلّاب مىگويد : « معنى القول ، نفس القول . » من نمىدانم ابن كلاب از كلمهء « نفس » چه چيزى را اراده مىكرده است . اگر واقعا نفس را به معنى « خود » به كار برده باشد ، اين تعريف قابل توجّه و بررسى است و ظاهرا بايد همين باشد ، يعنى هيچ عبارتى نمىتواند دقيقا جانشين هيچ عبارت ديگرى شود . مؤلف سپس به بحث در باب تعريف « حركت » و « جنس » و « نوع » و « شخص » و « اضداد » و « اعراض » در مفهوم خاص‌ترى كه كاملا متقابل با « جسم » يا جوهر نيست ، بلكه بخشهايى از مفهوم « عرض » است ، مىپردازد و بار ديگر به تفصيل در باب جزء لا يتجزّى سخن مىگويد . در پايان اين فصل است كه به نقد فلسفى و دقيق آراى منكران تجربهء حسّى - يعنى سوفسطانيان - مىپردازد و مىگويد ارسطاطاليس اينان را ملحدين خوانده است كه منكر تمام علوم‌اند و منكر ادراك حسّى و مىگويند همهء جهان « خيلولت » و « حسبان » است همچون خوابى كه ببينند . مؤلف مىگويد بسيارى از مردمان از مباحثهء با اينان صرف نظر كرده‌اند و كسانى كه به ردّ ايشان پرداخته‌اند درمانده شده‌اند ،

--> [ 1 ] 1923 بن ningofMeaningByI . A . RichardsAndC . K . Ogden و در باب ابن كلّاب ، مراجعه شود به فؤاد سزگين ، تاريخ التراث العربى ، ج 1 ، بخش 4 ، ص 28 ، عقايد و تصوّف .