مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
58
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
در عصر او نوعى از تفكر الحادى در جامعه شايع بوده و نمايندگانى داشته است كه بر اساس شكاكيّت و ترديد در كفايت عقل ، آراى خود را در جامعه مطرح مىكردهاند . در آغاز اين فصل يادآور مىشود كه او خود كتابى ويژهء بحث در مبانى معرفت و شناخت به نام « كتاب العلم و التعليم » پرداخته است و خوانندگان را بدان كتاب ارجاع مىدهد و خود در اين فصل از اصالت حسّ و تجربهء حسّى سخن مىگويد و نتيجه مىگيرد كه بازگشت همهء « انواع معرفت » به « عقل » و « تجربهء حسى » است و اگر اين دو در كسى زيان نيافته باشند ، كسى در اصالت آنها ترديد روا نمىدارد . بعد مىپرسد كه اگر ما اصالت تجربهء حسّى را انكار كنيم آيا جايى براى هيچ دانشى باقى خواهد ماند ؟ در آن صورت آيا روا نخواهد بود كه كسى مدعى شود با گوش خود مىبيند و با چشم خود مىشنود ؟ سپس نتيجه مىگيرد كه انكار بداهت عقل و تجربهء حسّى فقط از دو كس ساخته است : يا نادان عاميى كه در اين مسائل جز به ظنّ و گمان خويش نمىانديشد و يا منكر معاندى كه پيشينگان آن را « سوفسطانى » مىخواندهاند . در دنبال اين بحث به مسئلهء « مراتب علوم » مىپردازد كه اين كلمهء « علم » چه كاربردهايى دارد . ارزش فلسفى اين فصل كتاب كمتر مورد توجّه مورّخان فلسفه در ايران و اسلام قرار گرفته است و جاى آن هست كه مورخان فلسفهء ايرانى و اسلامى اين فصل را با توجه به بافت تاريخى عصر مؤلف از ديدگاههاى مختلف تحليل كنند . اين فصل سرشار است از « تعاريف » و « اصطلاحاتى » در قلمرو فلسفهء ايران عصر اسلامى كه مىتوان رسالهء مفردهاى در باب آن پرداخت ، زيرا بسيارى از اين مفاهيم و اصطلاحات در دورههاى بعد - با گسترش آراى ابن سينا و پيروان او - به كلّى فراموش شده و از تاريخ تفكر فلسفى ايرانيان دورهء اسلامى عملا حذف گرديده است . اگر روزى فرهنگ تاريخى اصطلاحات و مفاهيم فلسفى در ايران دورهء اسلامى فراهم آيد ، اين فصل از مهمترين منابع آن كتاب خواهد بود . در اين فصل چشمانداز دقيق و فلسفى مؤلف را در پيرامون مفاهيمى از نوع فكر و استنباط مىبينيم و ملاحظه مىكنيم كه او چگونه نتيجه مىگيرد كه « مبانى علم » از سه اصل بيرون نيست : يا « بداهت عقل » است و يا « ضرورت حس » و يا « استنباط بحث و آماره » است و در اين سومين است كه اختلاف حاصل مىشود زيرا از قلمرو تجربهء حسّى و بداهت عقل بيرون است . و در اينجاست كه از روزگار باستان كتابها نوشتهاند و تا قيام قيامت هم بحث در باب آن باقى خواهد بود . در اينجا يادآور مىشود كه بسيارى از مردم حاصل تجربهء حسّى و بداهت عقل را « علم » نمىشمردهاند ، زيرا آنها چيزهايى هستند كه همگان در آنها اشتراك دارند . سپس به بحث در باب « عقل و معقول » مىپردازد و از كتاب برهان ارسطو و كتاب اخلاق ارسطو و نيز كتاب نفس ارسطو مطالبى را نقل مىكند و تفسير اسكندر افروديسى را در باب عقل هيولانى نقل مىكند كه نشان دهندهء احاطهء مؤلف است بر متون يونانى فلسفه . بعد به نقل آراى ديگرانى مىپردازد كه گفتهاند : « عقل همان نفس است » يا « عقل همان بارى تعالى است » و آن را مورد نقد قرار مىدهد . اين يادآوريهاى او نشان مىدهد كه