مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

542

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

و قصيدهء سينيهء خويش را كه در آن مىگويد : كاشكى روانى بودى كه به يك بار فرو مىمرد / اما اين روان ، روانى است كه به گونه‌اى پيوسته از من جدا مىشود [ 1 ] . خوانده و جان سپرد . گويند امرء القيس به هنگام رفتن نزد قيصر اسلحه و لباس جنگى صد مرد را نزد سموأل بن عادياى يهودى به امانت سپرد و چون درگذشت حارث بن جبلهء غسانى پادشاه شام به طلب آنها آمد و سموأل از پرداخت آنها ، بدون اجازهء خداوندش ، سر باز زد و در حصار شد و ايشان يكى از فرزندان او را گرفتند و كشتند و او همچنان از بالاى قصر مىنگريست و در مال امرء القيس خيانت نكرد و اعشى در قصيده‌اش از او ياد كرده و مىگويد : چونان سموأل باش ، آنگاه كه آن بزرگ با سپاهى گران و گسترده چون سياهى شب روى به دو آورد / و او گفت : يا خيانت يا سوك ، يكى را بگزين و در اين ميان اختيار با توست / اندكى ترديد كرد و سپس گفت : اسير خويش را بكش چرا كه من بر آنم تا از همسايهء خويش دفاع كنم [ 2 ] . سپس عمرو بن منذر پادشاه شد و مادرش هند دختر حارث بن عمرو كندى بود . وى را عمرو بن هند مضرط الحجارة نيز مىنامند به علت شكوه و سختگيرى بسيارى كه داشت . او را محرق ( سوزاننده ) نيز خوانده‌اند چرا كه وى گروهى را سوخت . و اين است داستان عمرو بن هند گويند فرزندى از آن وى به خطا بر دست گروهى از بنى دارم [ 3 ] صدمه ديد و او سوگند ياد كرد كه صد تن از ايشان را بسوزاند . نود و هشت تن را بسوزانيد و غير از ايشان ديگرى را نيافت و با سوختن زنى نهشلى و مردى از براجم آن را تكميل كرد از اين روى

--> [ 1 ] براى تمامى شعر رك : ديوان امرء القيس ، همان چاپ ، ص 117 . [ 2 ] با اندكى اختلاف در ديوان الاعشى ، ص 81 - 180 آمده است . [ 3 ] در متن بنى دلم و هوار نيز در ترجمه بنى دلم ضبط كرده ولى صحيح بنى دارم است . رجوع شود به ثمار القلوب ، ثعالبى ، ص 107 . اصولا در ميان قبايل عرب قديم قبيله‌اى به نام بنى دلم وجود نداشته فقط در ميان قبايل حديد دليم هست كه هيچ نسبتى با اين داستان ندارد . رجوع شود به معجم قبايل العرب ، عمر رضا كحاله ، چاپ دمشق 1949 ، ج 1 ، ص 386 و 370 .