مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
533
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
لشكرى از ايران را در آنجا به خطر بيندازم . سپس سيف داستان پدرش را - كه تا هنگام مرگ بر درگاه خسرو اقامت داشته است - بازگو كرد . خسرو را دل بر او سوخت و فرمان داد تا ده هزار درهم و خلعتهاى فاخر و ستورانى به وى داده شود و به دو گفت : حال به سرزمين خويش رو كه اكنون تو از تمام مردم سرزمين خويش مال بيشترى دارى . سيف از نزد او بيرون آمد و به نثار كردن و پراكندن آن درهمها بر مردم پرداخت . خسرو او را فرا خواند و گفت : بخششها و عطاياى مرا اين گونه پراكنده مىكنى ؟ او گفت : پادشاها ! من براى مال نزد تو نيامده بودم و از تو كمك خواستم و خاك سرزمين من جز از اينها نيست . و بدين گونه او را به سرزمين خويش ترغيب مىكرد . كسرى پذيرفت و مرزبانان و موبدان را گرد كرد و در كار او با ايشان راى زد ، ايشان گفتند : پادشاها ! در زندانهاى تو مردانى هستند كه براى كشته شدن زندانى شدهاند و همه نيرومند و سختكوش و تيز رفتارند . ما چنين مىبينيم كه آنها را با او روانه كنى اگر پيروز شدند به سود توست و اگر هلاك شدند باز هم چيزى است كه تو خواستهاى . خسرو فرمان داد تا همه كسانى را كه در زندان بودند حاضر كردند . هشت صد مرد بودند و در ميان ايشان اسوارى بود به نام وهرز كه در جنگجويى و دليرى برابر ده هزار اسوار بود . او را بر ايشان گماشت و آنها را سوار كشتيها كرد تا اينكه به ساحل حضرموت رسيدند . سيف بن ذى يزن بيرون آمد و راه خشكى را در پيش گرفت و گروهى از قوم خويش را گرد كرد و به اطاعت وهرز واداشت . يكسوم هلاك شد و برادرش مسروق بن ابرهه به پادشاهى رسيد و با صد هزار تن از حبشه و حمير و اعراب به جنگ ايشان آمد و كس نزد وهرز فرستاد كه تو با اين قصدى كه در مورد سرزمين ما دارى ، با اين سپاه اندك ، به خويش كينه و غدر مىورزى . اگر بخواهى من تو را اجازه مىدهم كه به سرزمين خويش بازگردى و اگر بخواهى تو را فرصت مىدهم تا در كار خويش بينديشى . وهرز گفت : فرصتى تعيين مىكنيم كه هيچ كدام متعرض ديگرى نشويم تا زمان بگذرد . و چنين كردند . گويند يك بار پسرى از آن وهرز سوار بر اسب ، در پيرامون لشكر گردش مىكرد ناگهان اسبش او را به زمين افكند . حبشيان ريختند و او را كشتند . وهرز كس نزد ايشان فرستاد كه شما پيمان را شكستيد و فرمان داد تا پيكر فرزندش را بر زمين بلندى گذاشتند بدان سان كه او و يارانش آن را ببينند و اين تدبيرى بود براى ايشان و او خود هيچ بىتابى نكرد و تأسف نخورد . هنگامى كه زمان فرا رسيد و هرز به طرف كشتيهايى ، كه با آنها آمده بودند ، رفت و آنها را آتش زد . سپس همه دستهها را گرد كرد و ايشان را به پيرامون خود خواند و گفت : بخوريد . و سپس آنچه را كه بازمانده بود فرمان داد تا به دريا ريختند و