مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
363
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
حال اگر گفته شود : « اجسام باقىاند و بر باقى فنا روا نيست مگر آنكه ضدّ آن جايش را بگيرد . و اين ضد خود از دو حال بيرون نيست : يا جسم [ 1 ] است يا عرض . اگر جسم باشد ناگزير حيّز ( مكان ) آن جز حيّز ( مكان ) اين جسم است ، پس چگونه با آن ضد باشد . و اگر عرض است ، بايد كه قائم به آن جسم باشد و چگونه تواند قائم بر آن باشد ، در حالى كه آن جسم خود فانى و معدوم است . » بديشان گوييم : چگونه رواست بر شما كه قايل به ابطال قوه ، از جهت فناى اجسام مىشويد ، با اينكه بعضى از مسلمانان برآنند كه « فناى جسم ، عرضى است كه نيازمند محل نيست . » و برآنند كه در حال وجود جسم ، انتقال آن به منزلهء عدم است و با اينكه بعضى از مسلمانان برآنند كه جسم ، با از دست دادن بقاى خويش فانى مىشود ، و از اين رهگذر كه خداى تعالى بقايى ديگر ، در او نمىآفريند . و با اينكه بعضى از مسلمانان برآنند كه فنا ، در جسم به وجود مىآيد و جسم در حالت ثانوى فانى مىگردد . گذشته از اينها ، معناى اينكه شما منكر فناى اجسام هستيد ، چيست ؟ با اينكه خود منكر زندگى پس از مرگ و كار مردگان و خبر بهشت و دوزخيد ؟ با اينكه ، اينها همه ، غير ممتنع است با پذيرفتن بقاى اجسام و تبديل صورتهاى آنها و درهم شكستن بنياد و تبديل آن به بنيادى ديگر كه از آن بهشت و دوزخ و سرايى ديگر ، بر خلاف اين جهان باشد ، اگر چه ما ، در بعضى از اين اصول ، با شما ، مخالفيم . گاه هست كه شما استحلال ( استخلال ) و فساد در اركان ( عناصر ) مشاهده مىكنيد ، از كجا دانستهايد كه اين فساد در كليّات و اجزاى آن اركان - همان گونه كه شما دربارهء اجزا و ابعاض آن پنداشتهايد - راه ندارد ؟ و اينكه طبيعت جهان ، پس از گذشت مدتى از زمان ، موجب فروپاشى و دگرگونى از هيئتى به هيئتى نباشد راست به مانند انسان كه در بلوغ خويش ، چون به نهايت طبيعت خود رسد ، عناصر او از يك ديگر پراكنده شود و هر نوعى از پيكرش به شكل خويش پيوندد و سپس بار ديگر اجزاى او به گونهاى ديگر تركيب شود ، جهان نيز بدين گونه باشد كه چون به پايان روزگار خود رسد ، در هم فروپاشد و به هيئتى ديگر درآيد كه از آن بهشت و دوزخى آشكار شود . حتى مىتوان گفت كه بر شماست كه بزرگتر از اين را بپذيريد و آن روا داشتن فناى جهان و عدم ذات آن است ، و سپس بازگشت آن و تكوّن آن و تكوّن طبيعت آن . و همين تكوّن طبيعت اوست كه اين امر را بر او ايجاب مىكند اگر موجب وجوب بقاى آن از جنس موجب فناى آن ، بطبع ، نباشد .
--> [ 1 ] توجه شود كه مؤلف مثل همهء قدما جسم را در مقابل عرض و در معنى جوهر ( به اصطلاح متأخران ) به كار مىبرد .