مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

334

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

است . بعضى از اين گروه محدثه ، كه خود را در پردهء مسلمانى نهفته‌اند ، كار تأويل اين داستان را بدانجا مىكشانند كه منجرّ به الحاد مىشود . و صاحبان خردهاى ناتوان را مىفريبند كه « چگونه ممكن است حيوانى از زمين بيرون آيد ، و چگونه كسى كه به بهشت درآمد از آن بيرون مىرود . و چگونه شيطان ، در بهشت ، به دو راه يافت . وانگهى ، نهى شدن از آن درخت چه معنى دارد ؟ و چرا چنين بوده است و چرا چرا ؟ » اگر مسئلهء حدوث عالم در خاطر تو باشد همه ترّهاتى از اين دست را كه به گونهء ايراد ، وارد مىكنند با براهين آشكار و دلايل روشن رد خواهى كرد . و پاسخ اين است كه نهى از درخت براى آزمون است و آن بهشت ، بهشت جاودانه نبود . راه يافتن شيطان در انسان به مانند راه يافتن عرضهاست . و آفرينش او از زمين به مانند تولّد حيوان است آن گونه كه مىبينيم . و زنهار دربارهء آنچه قصه‌پردازان ( قصاص ) روايت مىكنند استدلالى نكنى ، چرا كه همين چيزهاست كه راه را از براى ملحدان گشوده است تا به سرزنش و پيغاره بپردازند . در ياد كرد صورت آدم و خبر وفات او از پيامبر روايت شده‌ايم كه گفت : پدر شما آدم ، بلند بالا بود به مانند نخلى تناور ، شصت ذراع ، با موى بسيار كه عورتش پنهان بود . هنگامى كه گندم خورد عورتش آشكار شد و از بهشت گريزان شد . پس به درختى برخورد و موى پيشانيش بدان گرفت و خدايش او را آواز داد كه « اى آدم ! آيا از من مىگريزى ؟ » : گفت : « پروردگارا ، نه . و ليكن از شرمسارى از تو . » پس خداى تعالى او را به زمين فرود آورد . و چون مرگش فرا رسيد ، خداى تعالى ، حنوط و كفن او را از بهشت فرستاد . اين روايت را ابن اسحق از حسن از ابىّ از پيامبر نقل كرده است . امّا اينكه مىگويند آدم سرش به آسمان مىخورد - و از همين است اصلع شدن انسان - و اينكه فرشتگان از راه رفتن او در آزار بودند [ 1 ] و به خداى شكايت بردند و جبريل را فرستاد تا او را بيفشرد تا فرود آمد و به شصت ذراع رسيد ، اينها سخنانى است كه بر آن اعتماد نشايد . و بسيارى از مسلمانان درازى شصت ذراع را منكرند ، زيرا از عادت بيرون است . مگر اينكه آن را بر وجهى ديگر تأويل كنيم . زيرا هر چه از زمين فراتر باشد ، آسمان است و هر چه بر تو سايه بيفكند ، آسمان است . و اصلع شدن در نزد پزشكان از

--> [ 1 ] اصل : « يتادون فخشاه » و شايد : ممشاه ( محل يا شيوهء راه رفتن او ) .