مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
329
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
عقل و ياد و هر چه موجود است و حدود آن ، به لحاظ كميّت و كيفيت ، معلوم نيست . گفتهاند پيكر و تن آدمى به مانند جامهاى است كه در درون آن جامه ، انسان نه ديده مىشود و نه شنيده و نه احساس . و او خود مىبيند و مىشنود و احساس مىكند . و گفتهاند : از جهت اين حال است كه فرشتگان را به سجود آدم فرمان دادند . پس آن كه از اين كار سر باز زد و تكبر ورزيد ، كافر شد . و حكم اين مسئله ، جايش در باب « كيست » و « چيست » از فصل دوم بود كه در اثبات بارى تعالى است . و ليكن آدمى را كار از اختيار بيرون است و اين خود دليل است بر تباهى گفتار اين طبقه ، چرا كه كمال ، جز از براى خداى نيست . و در كمال ، وجود نقص ، روا نيست . در بلاد سابور [ 1 ] ، از حدود فارس ، مردى را ديدم كه قومى نزد وى گرد مىآمدند و مذهبى داشتند كه خلاف مذهب عوام الناس بود و من به قصد تحقيق در كار او نزد وى شدم و چند روز نزد وى ملازم بودم همچون كسى كه آنچه داشته رها كرده و خويش را پالوده است و ابلهى و نادانى از خويش نشان دادم . اين مرد را به علم زبان و معرفت مذاهب پيشينگان رجوعى بود . تا آنگاه كه با من انس گرفت و از جانب من اطمينان يافت ، سپس آن كار پنهانى خويش آشكار كرد و از راز نهفتهء خود پرده برگرفت ، ديدم كه او بر همين مذهبى است كه اينك ياد كردم با اينكه شب زندهدار بود و پيوسته در نماز با روزه . از چيزهايى كه از او بخاطر سپردم يكى اين بود كه روزى به اين [ 2 ] اشاره مىكرد ، با دلايل ، پس گفت : « وهم اوست كه تو آن را در چشم من بينى و من آن را در چشم تو . » سپس بيتى برخواند : چشمها او را از ديدار هر چشم پنهان كردهاند / و او در آن ميان انيس هر تنهايىست . و آن مرد ، مرا ، از بعضى مشايخ خويش ، از ابو يزيد بسطامى روايت كرد كه ابو يزيد گفت : « شصت سال به جستجوى خدا بودم ، پس بدانستم كه من خود اويم . » و از ارسطاطاليس نقل كردهاند كه در جايى ، صورتى تصوير شده يافت شد كه در دست آن نوشتهاى بود و در آن مكتوب بود كه « پيش از اين شرابى مىنوشيدم كه سيرابى از آن نداشتم و چون خداى را شناختم ، بىآنكه بنوشم سيراب شدم . » و بعضى از صوفيان را مذهب نزديك به اين عقيده است ، بلكه عين اين عقيده است چرا كه بعضى از ايشان قايل به حلولاند و چون صورتى زيبا بينند ، در برابر او به سجده مىافتند . و بسيارى از اهل هند اين كار را مىكنند . و از ابن عبد الله شنيدم كه شعرى از حسين بن منصور معروف به حلاج را
--> [ 1 ، 2 ] گويا متن افتادگى دارد .