مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
321
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
بود كه شبيه انسان است و مردم گياه ( يبروح الصنمى ) ناميده مىشود . سپس فلك بر آن گردش كرد تا از رستنگاه خويش برآمد و جنبيدن به دو داد ، تا انسانى شد كه راه مىرود ، آن گونه كه مىبينى . و در كتاب ايرانيان ( كتاب الفرس ) آمده است كه « خداى ، خلق را در سيصد و شصت روز بيافريد و آن را بر ازمنهء گاه انبار نهاد . پس آسمان را در چهل و پنج روز آفريد و آب را در شصت روز و زمين را در شصت و پنج روز . و گياه را در سى روز و انسان را در هفتاد روز بيافريد . و او را كيومرث ناميد . و او در كوهى بود كه كوشاه نام دارد . و پيوسته كار نيكو مىكرد و عبادت . و سى سال سياحت كرد . سپس ابليس بر او تاختن كرد و او را كشت . و از ضربت او خونى جارى شد كه سه بخش گرديد : يك ثلث آن را شياطين برگرفتند و يك ثلث را خداى به روشنك ملك ( روشنك فرشته ) [ 1 ] فرمان داد تا برگيرد و حفظ كند و يك ثلث را نيز زمين پذيرا شد . چهل سال اين خون در زمين محفوظ ماند تا خداى از آن گياهى رويانيد به گونهء ريباس و در ميانهء آن گياه ، دو صورت ، آشكار شد كه پيچيده در برگ آن گياه بودند يكى نر و يكى ماده . نام آن كه نر بود ، ميشى و نام آن ماده ميشانه . » و پايگاه اين دو در نزد ايرانيان ، همان رتبهء آدم و حوّاست در نزد اهل كتاب و ديگر امّتها . گويند خداى آنگاه در دل اين دو ، ميل به همخوابگى ايجاد كرد ، از پس آنكه روح زندگى را در ايشان دميد . پس آن دو همخوابه شدند و زك و زاى كردند و نسل انسان از ايشان در وجود آمد . گروهى گفتهاند كه حركات فلك را آغازى است و ميانهاى و نهايتى . در آغاز حركت آن ، گياه ظاهر شد كه كمترين نيروها در اوست [ 2 ] . آنگاه به اين دو نيرو ، نيروى غايت و تمام نيز افزوده شد تا انسان ظهور يافت . و گويند : در فلك ، هيچ نيرويى تمامتر و رساتر از اين نيرو نيست كه انسان را ظاهر ساخت . و هيچ صورتى تمامتر و كاملتر از آن نيست . از همين روى ، همه نيروها ، نيروى باليدن و نيروى حسّ و حركت و نيروى سخن گفتن و شناخت ( تمييز ) در او جمع آمده است . و از همين جاست كه گفتهاند : « انسان ميوهء جهان است . » و گفتهاند : « انسان عالم اصغر است . » زيرا در جهان چيزى نتوان يافت كه شبيه آن در انسان نباشد . زيرا ظاهرى دارد كه جسم اوست و باطنى دارد كه روح اوست . و چهار طبع از اسطقسات او ، كه سوداء سرد است و خشك و آن طبع
--> [ 1 ] مىتوان ملك ( پادشاه ) نيز خواند . [ 2 ] مطلبى كه دربارهء پيدايش حيوان بوده است از متن افتاده است ، شايد چيزى در اين حدود : و سپس در ميانهء حركت آن حيوان پيدا شد كه در آن حدّ ميانين نيروهاست .