ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

386

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

خداوند مىفرمايد : از خدا ، رسول خدا ( ص ) و كسانى كه صاحبان امر شما هستند پيروى كنيد . اينان اهل علمند . ابن مبارك گفت : آن مقدارى كه عالم و قارى قرآن در دوران رشيد وجود داشت در دورهء هيچ كدام از خلفا نبود . در دورهء رشيد نوجوانى بود كه به جمع‌آورى قرآن مىپرداخت در صورتى كه فقط 8 سال داشت ، نوجوان ديگرى در فقه و علم تبحر داشت و حديث روايت مىكرد در حالى كه فقط 11 سال داشت . بافندهء نازپرورده وقتى هارون الرشيد از حجاز بازگشت ، به وزيرش عمرو بن مسعده گفت : نظر تو در مورد رخجى چيست كه او را بر اهواز ولايت داده‌ام ؟ او همهء آنچه را به دست مىآورد براى خود بر مىدارد ، و هيچ دينار و درهمى را براى ما نمىفرستد . هم اكنون به سوى او برو ، به او هيچ گونه احترام و اكرامى روا مدار و تا مىتوانى او را تحقير و سرزنش كن ، از او هيچ حجت و دليلى را پذيرا نشو . عمرو بن مسعده با خود چنين گفت : كار وزارت چقدر بىارزش شده است كه بايد به دنبال ماليات بروم . از طرف ديگر چاره‌اى جز پيروى از فرمان امير المؤمنين نداشتم ، از اين روى به امير المؤمنين گفتم : پس من بروم ؟ هارون الرشيد گفت : سوگند ياد كن ، در بغداد فقط يك روز بمانى ، من نيز براى وى سوگند ياد كردم ، و پس از آن به جانب بغداد حركت كردم ، وقتى كه به ميانهء دير هرقل و دير عاقول رسيدم ، مردى فرياد مىكشيد : آى شناگر ، آى شناگر . به همراهان خود گفتم : به نزديك رودخانه برويم . يكى از همراهانم گفت : اى سرور من ، او گداى سمجى است ، و اگر همراه تو باشد تو را آزار مىدهد . به سخنان همراهم توجهى نكردم و آن مرد را به خود نزديك كردم . او به نهايت غذا مىخورد ، اما با اين وجود بسيار پاك و پاكيزه بود ، وقتى كه سفره برچيده شد ، بر آن شدم تا دست خود را بشويم ، ولى آن مرد چنين نكرد ، همراهانم او را سرزنش كردند ، ولى باز آن مرد از شستن دست‌هايش خوددارى كرد . من به آن مرد گفتم : شغل تو چيست ؟ گفت ، بافنده‌ام . به خودم گفتم ، اين از آن كار نخستينم بدتر است ، زيرا نصيحت همراهانم را نپذيرفتم و همراه وى شدم . به او گفتم : برادر ، وضو بگير . او نيز وضو گرفت ، پس از آن به من گفت : فدايت شوم ، از شغل من پرسش كردى ، شغل تو چيست ؟ به خود گفتم : از اين كه به او بگويم ، شغل من وزارت است ، كراهت دارم ، بنابر اين مىگويم ، كاتب هستم . به او گفتم من در دربار كاتبم . مرد گفت : كتابت پنج قسم