ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

334

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

داشتند ، هشام در سرزمينى خوش آب و هوا فرود آمده بود و در سالى كه زمين به انواع گل و ريحان آراسته شده بود ، به طورى كه زمين به آن زيبايى ديده نشده بود ، چادر هشام در ميان چادرهاى اطرافيان بر پا داشته شده و خود او قبايى از خز قرمز رنگ و عمامه‌اى به همان رنگ ، بر تن كرده بود . هشام به ربيع كه پرده‌دار وى بود فرمان داد تا مردم به حضور او آيند . مردم نيز وارد شدند . خالد گفت : سر خود را از گوشهء چادر به داخل بردم ، هشام سر خود را به سوى من كرد و با نگاه خشم آلود به من نگاه كرد . گفتم : يا امير المؤمنين ، خداوند نعمتش را نسبت به تو به اتمام رسانده است و انواع بخشش‌ها را در حق تو انجام داده است ، به همراه طول عمر ، اميد آن دارم آنچه كه از عمر امير المؤمنين باقى مانده است از آنچه گذشته ، شيرين‌تر و پر بركت‌تر باشد . اميد آن دارم كه شادىهاى تو مبدل به كدورت نشود و خوشحالى تو به ناراحتى بدل نگردد . مسلمانان به سوى تو آمده‌اند و در كارشان از تو يارى مىخواهند . اگر امير المؤمنين اجازه فرمايد حديثى را براى او بخوانم . هشام در حالى كه تكيه داده بود ، برخاست و گفت : ابن اهتم بگو . گفتم يا امير المؤمنين ، پادشاهى در گذشته بود ، جوان بود و از نظر روان اعتدال داشت هم مال داشت و هم زيبايى ، وى در حالى كه در انواع خوشىها و نعمت‌ها غرق بود ، به جايگاهى رسيد ، زمين انواع زيبايىهاى خود را بيرون ريخته بود ، همچون روزگار تو ، پادشاه نگاهى به اطراف كرد و تعداد بسيارى گاو و گوسفند و شتر ديد . به كسى كه نزد او بود گفت : اينها از آن كيست ؟ پاسخ شنيد : از آن تو ، در خود احساس عجب و خود پسندى كرد ، و به اطرافيان خود گفت : آيا كسى همچون من را مىشناسيد كه اين قدر دارايى داشته باشد ؟ آيا آنچه به من داده شده است به كسى ديگر نيز داده شده است ؟ مردى كه اهل علم و از طرف پروردگار داراى حجتى روشن بود گفت ، اى پادشاه از تو در مورد چيزى پرسش مىكنم ، آيا پاسخ مرا مىدهى ؟ پادشاه گفت : آرى . مرد گفت : آيا مىخواهى موضوعى را با تو در ميان بگذارم كه موجب تعجب تو گردد ؟ در آن صورت پادشاهى تو طولانى مىشود . آيا اين پادشاهى قبلا از كسى ديگر نبود ؟ و به تو نرسيد ؟ آيا پادشاهى همچون كه از ديگران به تو رسيد از تو به ديگران نمىرسد ؟ پادشاه گفت : چنين است كه گفتى . مرد گفت : تو را مىبينم كه در مورد آنچه از بين رفتنى است ، حريص هستى و به چيز كم خوشحال مىشوى در حالى كه در آينده حساب آنان را بايد پاسخگو باشى . پادشاه گفت : واى بر تو ، موضوع چيست ؟ جايگاه فرار كجاست و طريقهء بيرون رفتن از آن چطور است ؟ مرد گفت : يكى از اين دو كار ، يا بر كار پادشاهى خود مىمانى و در آن به پيروى از پروردگارت مىپردازى و در اين راه هر چه براى تو پيش آيد ، از