ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )
330
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )
گفت : عثمان بن عفان كجاست ؟ عثمان برخاست و داخل كاخ شد . مدتى بعد ، كسى آمد و گفت : على بن ابى طالب كجاست ؟ او نيز برخاست و داخل شد . مدتى بعد ، كسى آمد و گفت : عمر بن عبد العزيز كجاست ؟ گفتم اين جا هستم ، برخاستم و داخل كاخ شدم . وقتى كه وارد كاخ شدم ، پيامبر ( ص ) را ديدم ، ابو بكر در طرف راست ، عمر پشت سر او و عثمان و على نيز پشت سر ابو بكر بودند . گفتم : جايگاه من كجاست ؟ من فقط كنار عمر مىنشينم . ناگهان ديدم كه ميان پيامبر ( ص ) و ابو بكر جوانى با صورت زيبا نشسته است ، به عمر گفتم : او كيست ؟ عمر گفت : او عيسى بن مريم است . پس از مدتى عثمان بن عفان بيرون آمد و گفت : سپاس از آن خدايى است كه مرا يارى داد . پس از وى على بيرون آمد و گفت : سپاس از آن خدايى است كه مرا بخشيد . پس از مدتى كسى ندا داد ، عمر بن عبد العزيز كجاست ؟ برخاستم و مقابل خداوند ايستادم . و از من در مورد نژاد و اصل و فتيله و پوست نازك پرسش كرد ، تا جايى كه ترسيدم هرگز نجات نخواهم يافت . پس از آن برخاستم و به من گفته شد ، بر آنچه هستى ثابت باش و استوار . در هنگامى كه مىرفتم پايم به مردارى برخورد كرد ، با پاى خود ضربهاى زدم ، به كسى كه همراه من بود گفتم ، اين جيفه چيست ؟ گفته شد او حجاج بن يوسف است ، به او گفتم خداوند با تو چه كرد ؟ گفت : يا امير المؤمنين ، در برابر هر نفرى كه كشته بودم به وسيلهء آتش جهنم يك بار كشته شدم . به خاطر كشته شدن سعيد بن جبير ، 72 بار كشته شدم ، پرسيدم ، پايان كار تو چه شد ؟ گفت : چنان كه مىبينى منتظر رحمت خداوندم . فاطمه گفت : عمر پس از ديدن اين رؤيا مدت طولانى زندگى نكرد ، تا اين كه بيمار شد و در آن بيمارى از دنيا رفت . مسلمة بن عبد الملك نزد عمر آمد و گفت : يا امير المؤمنين ، تو فرزندانت را براى مردم باقى گذاشتهاى . در مورد آنان به من وصيتى كن ، كار آنان را در دست خواهم گرفت ، تو چيزى براى آنان باقى نگذاشتهاى . عمر گفت : يا ابو سعيد ، فرزند من خدا را دارد و خداوند نيز نيكان را حمايت مىكند . پس از آن عمر ، فرزندانش را صدا كرد ، آنان آمدند ، چهارده نفر بودند . عمر نگاهى به آنان كرد ، در حالى كه لباسهاى خشنى بر تن كرده بودند ، ناگهان عمر شروع به گريه كرد . عمر به آنان گفت : شما را به تقواى الهى سفارش مىكنم ، كوچكتان ، بزرگتان را بزرگ دارد و بزرگتان به كوچكتان نيكى كند . عمر پس از آن به مسلمه گفت : فرزندان من دو گروه هستند ، يا مشغول طاعت خداوند