ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )
316
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )
دختران نزد موسى آمد و گفت : پدرم خواهان آن است تا نزد او به روى . موسى از شنيدن اين سخن بىتابى كرد در حالى كه او در بيابان و صحراها آواره بود . موسى به دختر گفت : به پدرت بگو ، در مقابل كارى كه انجام دادم پاداشى دريافت نخواهم كرد . دختر نزد پدر آمد و او را از سخن موسى آگاه گردانيد . پدر گفت : نزد او برو و بگو ، مختار هستى بيايى و يا اين كه نيايى ، بپذير زيرا پدرم مىخواهد تو را ببيند . وقتى كه موسى با دختر به راه افتاد ، بادى وزيد ، در اثر آن باد حجاب دختر مكشوف و مقدارى از زيبايى آن دختر بر موسى آشكار شد . دختر بسيار زيبا بود ، موسى به دختر گفت : پشت سر من بيا ، و راه را نشان بده . وقتى كه به خانه رسيدند ، دختر نزد پدرش رفت و گفت ، او با اين كه قوى است ، درستكردار نيز مىباشد . شعيب گفت : از كجا دانستى ؟ دختر نيز موضوع وزيدن باد و آشكار شدن زيبايى خود را براى موسى به پدر گفت : شعيب گفت : او را به داخل آوريد . وقتى كه موسى داخل شد ، شعيب در حال خوردن غذا بود و به موسى تعارف كرد . موسى گفت : پناه بر خدا . شعيب گفت : براى چه ؟ موسى گفت : زيرا من از مردمى هستم كه دين خود را به دنيايى از طلا نمىفروشد . شعيب گفت : چنين گمان مكن ، اين عادت و روش پدران من بوده است . ميهمان را عزيز مىداريم و به او غذا مىدهيم . موسى نشست و غذا خورد . آن گاه ابو حازم گفت : اى امير المؤمنين ، اگر اين دينارها از آن چيزهايى است كه گفتم ، همچون خوردن مردار در حالت اضطرار است . سليمان از شنيدن اين سخن بسيار تعجب كرد . عدهاى از اطرافيان سليمان گفتند : يا امير المؤمنين ، همهء مردم همانند او هستند . سليمان گفت : چنين نيست . زهرى گفت : من سى سال است كه با او همسايه هستم ، تاكنون همچون سخنى از او نشنيدهام . ابو حازم گفت : درست گفتى ، زيرا تو خدا و من را فراموش كردهاى ، اگر خدا را به ياد مىآوردى ، مرا نيز مىتوانستى به ياد آورى . زهرى گفت : آيا مرا سرزنش مىكنى ؟ سليمان گفت : زهرى ، تو خودت را سرزنش كردى ، تو حق همسايه بر همسايه را به جاى نياوردى . ابو حازم گفت : مردم بنى اسرائيل وقتى كه بر جادهء صواب گام بر مىداشتند ، به دانشمندان نياز داشتند . دانشمندان نيز براى محفوظ ماندن دينشان ، از پادشاهان فرار مىكردند . وقتى كه افراد دون مايه علم را فرا گرفتند ، نزد پادشاهان رفتند . پادشاهان نيز از دانشمندان حقيقى بىنياز شدند . مردم نيز به سوى گناه رفتند و به هلاكت رسيدند ، اگر دانشمندان ما نيز علم خود را محفوظ دارند ، پادشاهان آنان را بزرگ مىشمارند . زهرى گفت : به گمانم منظور تو ، من هستم ، و به من كنايه مىزنى ؟