ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

309

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

ريان گويد : سليمان از شنيدن اين سخنان تعجب كرد و از آن پس موسى نزد سليمان از جايگاه ويژه‌اى برخوردار شد . در سال 98 سليمان تصميم گرفت اعمال حج به جاى آورد . به موسى فرمان داد تا به عده‌اى به مكه آيد . موسى در پاسخ وى گفت : من ضعيف و ناتوانم . سليمان نيز سى خدمتكار براى موسى فرستاد ، تا اين كه موسى به حج آمد و همراه موسى اعمال حج را به جا آورد . روزى سليمان ، موسى را فرا خواند ولى موسى آواى سليمان را نشنيد ، مردى به موسى گفت : خدا تو را ببخشايد ، آيا آواى امير المؤمنين را نمىشنوى ، مىترسم امير المؤمنين خشمگين شود . موسى گفت : اگر عبد الملك و يا ولدى بود شايد ، ولى او همچون كودكى است كه زود خشنود مىشود ، چنان كه خواهى ديد . موسى نزد سليمان آمد . سليمان گفت : موسى كجا بودى ؟ موسى گفت : يا امير المؤمنين چهار پايان ما و شما كجايند ؟ من از آن موقع كه امير المؤمنين من را فرا خوانده است در سختى و مشقت هستم . مرد نزد موسى آمد ، موسى به او گفت : چگونه ديدى ؟ مرد گفت : تو او را بهتر مىشناسى . موسى روزى به عده‌اى از معتمدين خود گفت : مردى كه نام او به شرق و غرب رسيده است خواهد مرد . چند روز نگذشته بود كه خبر آوردند موسى بن نصير درگذشته است . پس از آن سليمان بر وى نماز خواند و او را دفن كردند ، خدا او را رحمت كند . روزى موسى سوار بر مركب خود مىگذشت ، وى قدى بلند داشت و پاهايش بر روى زمين كشيده مىشد . دو مرد قريشى او را ديدند و گفتند : اى شيخ ، برگرد . موسى سخن آن دو نفر را شنيد و گفت : شما كى هستيد ؟ آنان خود را معرفى كردند . موسى گفت : به خدا سوگند ، مادران شما از بخشش‌هاى من شما را شير داده‌اند . آن دو مرد گفتند : تو چه كسى هستى ؟ موسى گفت : من موسى بن نصيرم . آن دو مرد گفتند : آفرين بر تو ، درست گفتى و نيكى كردى . به خدا سوگند تو را نشناختيم .