ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )
296
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )
عدهاى از مردم افريقا گويند : موسى روزى بر اسب خود سوار شد و از قيروان بيرون رفت ، مقدارى خاك در دست گرفت ، پس از آن فرمان داد تا چاهى حفر كنند ، آن چاه بعدها داراى آب بسيار شيرينى شد . كرير ابو بكر عبد الوهاب بن عبد الغفار شيخ از مشايخ تونس گويد : موسى در يكى از سفرهاى خود در تونس ، به تنديسى برخورد كرد كه به پشت سر خود اشاره مىكرد . به تنديس ديگرى رسيد كه به سوى آسمان اشاره مىكرد ، پس از آن نيز به تنديس ديگر رسيد كه كنار نهر آبى قرار داشت و با دست خود به زير پايش اشاره مىكرد . موسى فرمان داد زمين را حفر كنند . به ظرفى برخورد كرد كه سر آن پوشيده شده بود . آن را شكستند ، ناگهان باد شديدى از آن بيرون آمد ، موسى به لشكريان خود گفت : آيا مىدانيد چه بود ؟ لشكريان گفتند : به خدا سوگند ، نمىدانيم . موسى گفت : آن شيطانى بود كه به دست سليمان بن داود زندانى شده بود . بعضى از مشايخ مردم مغرب گويند : موسى عدهاى از لشكريان خود را به سوى تنديسى فرستاد كه در جزيرهاى در دريا قرار داشت . پس از طى مقدارى از راه به يك تنديس رسيدند كه با انگشت خود به پشت خود اشاره مىكرد ، در آن جا مردمانى زندگى مىكردند كه زبان آنان را در نمىيافتند . وقتى كه به آن مردم رسيدند به سوى سرزمين خود باز گشتند . گويند موسى در يكى از سفرهاى خود ، به رودى برخورد كرد . در قسمت راست اين رود به تنديسهايى برخورد كرد و در قسمت چپ آن رود به تنديسهاى ديگرى برخورد كردند كه به شكل زنان بودند ، موسى وقتى كه به اين ناحيه رسيد فرمان داد تا برگردند . عبد الله بن قيس روايت مىكند : موسى پس از آن كه از اندلس بيرون رفت ، به جايگاهى رسيد كه داراى قبهاى بود و از روى ساخته شده بود . موسى فرمان داد تا آن قبه را خراب كنند . پس از اين كه خراب شد ، باد شديدى از آن بيرون آمد ، گويند ، موسى چنين گفت : اين شيطانى بود كه سليمان بن داود آن را به زندان كرده بود . عمارة بن راشد روايت مىكند ، موسى در يكى از جنگهاى خود به ناحيهاى رسيد كه تاريكى همه جا را فرا گرفته بود . مردم ترسيدند و از آن ناحيه به راه افتادند و به شهرى حمله بردند . در آن شهر دژى بود كه از روى ساخته شده بود . همراهان موسى قادر نبودند اين دژ را فتح كنند . موسى فرمان داد تا با تير و نيزه به آن دژ حمله كنند . موسى وقتى كه ناتوانى ياران خود را ديد ، با صداى بلند گفت : هر كس از ديوار اين دژ بالا رود پانصد دينار به او مىدهم . كسى برخاست و از آن ديوار بالا رفت ، وقتى كه به بالاى دژ رسيد ، توسط مردم