ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

258

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

اعرابى از حاضر جوابى و سخنان غضبان تعجب كرد و سوگند ياد كرد چنين كسى را تاكنون نديده است . غضبان گفت : ديده‌اى ولى فراموش كرده‌اى . اعرابى گفت : چگونه ؟ غضبان گفت : جن را در خرابه‌ها مىجويى و در حالت ايستاده ادرار مىكنى . اعرابى گفت : آيا اجازه مىدهى نزد تو باشم ؟ غضبان گفت : پشت سر تو برايت فراخ‌تر است . اعرابى گفت : خورشيد مرا سوزانده است . غضبان گفت : وقتى كه غروب كند از حرارتش كاسته مىشود . گويند وقتى كه غضبان نزد حجاج رسيد ، حجاج گفت : آيا تو شاعر هستى . غضبان گفت : من آگاه هستم . حجاج گفت : تو شناسنده هستى ؟ غضبان گفت : من توصيف مىكنم . حجاج گفت : سرزمين كرمان را چگونه يافتى ؟ غضبان گفت : سرزمين آن كم آب و سنگلاخ‌هاى آن كوه است ، ميوه‌هاى آن دست‌نيافتنى و دزدان آن قهرمانند . لشكريان اگر زياد باشند گرسنگى مىكشند و اگر كم باشند ، از بين مىروند . حجاج گفت : درست گفتى ، آيا دانستى كه آن اعرابى كيست ؟ غضبان گفت : خير . حجاج گفت : او پادشاهى بود كه با تو به جنگ برخاسته بود . آن گاه فرمان داد تا غضبان را به زندان ببرند . حجاج به غضبان گفت : زيركى تو كجا رفته است ؟ غضبان گفت : خدا مرا فداى تو گرداند ، آنچه را كه او گفته است به تو سودى نمىرساند . حجاج گفت : به خدا سوگند هم اكنون دست و پاى تو را قطع مىكنم . غضبان گفت : آهن به من گزندى نمىرساند . حجاج گفت : تو آدم چاقى هستى . غضبان گفت : هر كس ميهمان امير باشد چاق مىشود . حجاج گفت : ما تو را بر سياهى سوار كرديم [ منظور اسب سياه است ] .