ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )
253
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )
او از من به تو نزديكتر بود ، تو او را با حيله و فريب كشتى ، به خدا سوگند اگر تو او را در جنگ مىكشتى اين چنين سرزنش نمىشدى ، اين كه گفتى تو از برادرم برايم بهتر هستى ، از اين موضوع درگذر ، تو هيچ گاه همچون او نخواهى شد . او متعرض تو نشده است ، تو نيز او را رها كن . عبد الملك گفت : مرا از او نترسان ، به خدا سوگند هر چه را كه او مىداند من نيز مىدانم ، او سه ويژگى دارد كه هرگز با وجود آنها به بزرگى و عزت نمىرسد ، خود خواهى كه سراسر وجود او را در بر گرفته است ، با كسى مشورت نمىكند ، بخل و خسّتى كه هميشه همراه اوست ، با وجود اين ويژگىها هرگز بزرگى نخواهد يافت . كشته شدن مصعب بن زبير وقتى كه عبد الملك از مصعب مأيوس شد ، نامهاى براى بزرگان عراق نوشت و آنان را به سوى خود فرا خواند . در نامهاى براى ابراهيم بن اشتر ، هر آنچه را كه براى اصحاب و ياران وى قرار داده بود به تنهايى براى ابراهيم قرار داد . و از وى خواست عبد الله بن زبير را بر كنار كند . ابراهيم بن اشتر نيز به مصعب چنين گفت : عبد الملك اين نامه را براى من فرستاده است . در حالى كه براى همهء ياران من همچون فلان و فلان نيز نوشته است ، آنان را هم اكنون دعوت كن و گردن آنان و مرا بدون اين كه به خود ترديدى نشان دهى بزن . مصعب گفت : من چنين كارى نخواهم كرد مگر كار آنان براى من روشن شود . ابراهيم گفت : نظر ديگرى نيز دارم و آن اين كه آنان را به زندان كن ، تا كار براى تو روشن شود . مصعب اين پيشنهاد را نيز نپذيرفت . ابراهيم گفت : پس خدا حافظ چون ديگر مرا نخواهى ديد . مصعب در پايان كار با عدهء كمى تنها ماند ، عبيد الله بن ظبيان نزد مصعب آمد و گفت : يا امير المؤمنين مردم كجايند ؟ مصعب گفت : مردم عراق نيرنگ كردند . عبيد الله خواست تا مصعب را بكشد ، ولى مصعب او را با ضربهاى بر زمين زد ، غلام عبيد الله با ضربهء شمشير مصعب را به قتل رسانيد . عبيد الله همراه سر مصعب نزد عبد الملك آمد و ادعا كرد كه او را خود كشته است ، و بيت زير را خواند : از پادشاهان روى زمين پيروى كرديم ولى آنان به عدالت رفتار نكردند با اين وجود كشتن آنان بر ما حرام نيست