ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )
218
الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )
مروان و خالد به حسين گفتند : بيعت كن . حسين گفت : در بيعت پنهان خيرى نهفته نيست . مروان بن خالد گفت : اين مرد را رها نكن . اگر خوددارى كرد گردن او را بزن . ابن زبير گفت : ما را تا فردا صبح آزاد بگذاريد ، وقتى كه مردم آمدند و بيعت كردند ما نيز بيعت مىكنيم . خالد به حسين و عبد الله اجازه داد تا بروند . مروان به خالد گفت : آنان را رها كردى . به خدا سوگند ، ديگر دستت به آنان نمىرسد . خالد گفت : واى بر تو ، آيا به من پيشنهاد مىكنى حسين را بكشم ، بدون شك هر كسى كه حسين را بكشد ، روز قيامت ترازوى اعمالش سبك است . مروان از روى استهزا به خالد گفت : اگر به اين دليل وى را رها كردى كار درستى انجام دادى . به كنار نهادن مردم مدينه يزيد بن معاويه را يزيد بن معاويه ، خالد بن حكم را از ولايت بر مدينه بر كنار كرد و به جاى او عثمان بن محمد بن ابو سفيان ثقفى را فرستاد . حسين بن على و عبد الله بن زبير به مكه رفتند . در ماه رمضان عثمان بن محمد بالاى منبر رفت ، مردى از مردم مدينه مقابل وى ايستاد و گفت : به خدا سوگند اين مرد براى خونريزى آمده است . مردى ديگر براى برداشتن عمامهء عثمان به سوى وى آمد ، ولى موفق نشد . عثمان بن محمد گفت : اجازه بدهيد ، به خدا سوگند كار مردم پراكنده شده است و از منبر پايين آمد . مردم به حسين بن على گفتند : پيش بيا و با مردم نماز بخوان . عثمان جلو آمد و به حسين گفت : اگر از اين كه براى نماز خواندن جلو بايستى خوددارى مىكنى ، از مسجد بيرون رو . گويند ، حسين نماز را خواند و از مسجد بيرون رفت . وقتى كه عثمان بن محمد نماز خود را به پايان برد متوجه شد حسين از مسجد بيرون رفته است ، فرمان داد كه حسين را هر جا هست بگيرند و بياورند ولى هر چه گشتند ، او را نيافتند . سپس به مدينه بازگشت ، ابن ميثا به مدينه آمد و خواهان اموالى بود كه از آن معاويه بود ، ولى از آن اموال باز داشته شد . اين اموال توسط معاويه گردآورى شده بود ، آنها مقدار بسيارى نخل بودند كه محصولشان بالغ بر 160 هزار صندوق مىشد ، تعدادى از قريش و انصار نزد عثمان رفتند و با او در مورد آن اموال سخن گفتند . آنان گفتند : تو خود مىدانى كه