ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

211

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

ابو طفيل خنديد و گفت : آرى ، كار من و تو همچون سخن عبيد بن ابرص است كه گفت : نبينم بعد از مرگ براى من اظهار پشيمانى كنى / در صورتى كه در زندگىام چيزى به من ندادى . در اين بين مردان حكم ، سعيد بن عاص و عبد الرحمن بن حكم وارد شدند و نشستند ، معاويه به آنان گفت : آيا اين پير مرد را مىشناسيد ؟ آنان گفتند : خير . معاويه گفت : او دوست على بن ابى طالب است . دلاور صفين ، و شاعر مردم عراق ، او ابو طفيل است . سعيد بن عاص گفت : او را شناختيم ، چه چيزى تو را بر آن داشته است كه از او دفاع كنى در حالى كه مردم او را سرزنش مىكنند . معاويه آنان را از ابو طفيل دور كرد و گفت : آيا اينان را مىشناسى ؟ ابو طفيل گفت : بدى آنان را منكر نيستم و خيرى نيز از آنان نديده‌ام . و پس از آن شعر زير را خواند : اگر دشمنى كرده است آن را پنهان داشته است / بدترين دشمنى مرد آن است كه ناسزا گويد . معاويه گفت : ابو طفيل ، روزگار بجز دوستى على بن ابى طالب چه چيزى براى تو باقى گذاشته است ؟ ابو طفيل گفت : دوستى همسرم را و از كوتاهىام در حق على به خدا شكايت مىبرم . معاويه خنديد و گفت : به خدا سوگند ، اگر از اينان كه در پيرامون من هستند اين پرسش را بپرسم ، آنان در مورد من اين طور سخن نخواهند گفت . مروان گفت : آرى ، به خدا سوگند ما سخن باطل نمىگوييم . معاويه بخشش‌هايى در حق وى انجام داد و وى را به كوفه فرستاد . تلاش معاويه براى ازدواج يزيد يزيد بن معاويه شبى از شب‌ها در حالى كه يكى از نوجوانان معاويه به نام رقيق نزد وى بود ، سخنانى را بر لب آورد و گفت : خداوند امير المؤمنين را حفظ كند ، من مىدانم كه امير المؤمنين تلاش بسيار مىكند تا مرا پس از خود به عنوان خليفه معرفى كند . نوجوانى كه نزد يزيد بود به وى گفت : خدا مرا فداى تو بگرداند چه شده است ؟ تو خود