ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

108

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

مىرفت چنين مىگفت : حساب على بن ابى طالب با خداست ، او مردانى را به همراه من فرستاده است . وقتى كه به مدينه رسيدند و زنان عمامه خود را از سر برداشتند ، نزد عايشه رفتند . عايشه با ديدن آنان گفت : خداوند بهشت را نصيب على بن ابى طالب گرداند . طلحه را در بصره به خاك سپردند ، عايشه او را در خواب ديد ، طلحه از وى درخواست كرد براى اين كه سرما او را آزار مىدهد وى را از بصره بيرون ببرند . عايشه نيز وى را در جاى ديگرى دفن كرد . عبد الله بن زبير گفت : من در جنگ جمل حدود سى ضربه شمشير خورده بودم ، هيچ روزى را مثل روز جمل نديدم . هيچ كس دستش به شتر نمىرسيد مگر اين كه يا كشته مىشد و يا اين كه دستش قطع مىشد . سرانجام افسار شتر از دست بنى ضبه بيرون رفت و شتر كشته شد . موسى بن طلحه نزد على رفت و على به او گفت : اميد آن دارم كه من و پدرت از آن كسانى باشيم كه قرآن دربارهء آنان فرموده است : « هر كينه‌اى را از دلشان بر كنده‌ايم ، همه برادرند ، بر تخت‌ها روبروى همند . » ( حجر ، آيهء 47 ) . على در آن روزى كه موسى بن طلحه نزد او آمده بود ، شب را در بصره گذراند ، ابن كواء به على گفت : شب را در بصره بودى ؟ على گفت : آرى ، پسر برادرم نيز نزد من بود . ابن كواء گفت : پسر برادرت چه كسى است ؟ على گفت : موسى بن طلحه . ابن كواء گفت : اگر او پسر برادرت باشد ما جنايت كرده‌ايم ؟ على گفت : واى بر تو ، خداوند بر اهل بدر طلوع كرده است . و اين آيه را خواند ، « هر چه مىخواهيد بكنيد ، او به كارهايتان بيناست . » ( فصلت ، آيهء 40 ) . ابن كواء گفت : امير المؤمنين ، چه كسى تو را آگاه گردانيد كه از اين راه حركت كنى ، وقتى كه خلافت را در دست گرفتى ، عده‌اى از مردم عده‌اى ديگر را مىزدند ، آيا آن روزى را كه مردم پراكنده شدند ، مىديدى ، آيا گمان مىكنى چون به پيامبر ( ص ) نزديك هستى از اين رو به كار خلافت سزاوار هستى ؟ اگر اين عقيده را داشته باشى ، بسيار جاى تعجب است ، آيا تو از طرف رسول خدا ( ص ) داراى عهده و پيمانى هستى ؟ على گفت : من اولين كسى هستم كه به رسول خدا ( ص ) ايمان آوردم ، و اولين كسى نخواهم بود كه او را تكذيب كنم . اما اين كه پرسيده‌اى آيا از طرف رسول خدا ( ص ) به من