ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

105

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

گفته شد ، عايشه قاتلان عثمان را نفرين مىكند و على در حالى كه صورتش را به سوى آسمان بلند كرده بود گفت : نفرين خدا بر كسانى كه عثمان را كشتند . على در جنگ لشكريان خود را به سه گروه تقسيم كرد ، مردمان قبيله مضر را در قلب لشكر قرار داد ، يمنىها را در سمت راست و ربيعه را در سمت چپ . مردم بصره نيز چنين آرايشى را به لشكريان خود دادند . دو لشكر جنگ سختى با يك ديگر كردند كه در نتيجه لشكريان على شكست سختى را متحمل شدند . از حيه بن جهين نقل شده است : به على نگاه كردم او را خوابيده يافتم ، به او گفتم . به خدا سوگند ، هيچ روزى را چون امروز نديدم ، در برابر صد شمشير ما ، هزار شمشير روبرويمان قرار دارد ، جناح راست و چپ سپاهت شكست خورده است و تو خوابيده‌اى . على دستش را به سوى آسمان بلند كرد و گفت : خدايا تو مىدانى ، دربارهء عثمان هيچ سياهى را بر روى سفيد نياوردم حال آن كه ، طلحه و زبير مردم را عليه من گرد آورده‌اند . خدايا ما را نسبت به خونخواهى عثمان مقدم بدار . پس از آن على پيش آمد و چون شكست و كشته شدن يارانش را ديد ، بر سر فرزندش محمد كه پرچم را در دست داشت فرياد كشيد و گفت : بشتاب . محمد كمى مردد بود ، على از پشت سر محمد آمد و دستش را از پشت ميان دو كتف محمد زد و پرچم را از دست وى گرفت ، و در حالى كه جناح راست و چپ لشكر پريشان بودند ، وارد لشكر شد . على در ميان لشكر دشمن افتاده و عده‌اى از آنان را زخمى كرد و عده‌اى ديگر را كشت . پس از آن از ميان لشكريان دشمن بيرون رفت و درخواست آب كرد ، مردى مقدارى عسل آورد و به على گفت : امير المؤمنين ، آب در چنين شرايطى براى تو خوب نيست مقدارى از اين عسل بخور . على مقدارى از عسل را سر كشيد و گفت : عسل تو از سرزمين طائف است ؟ مرد گفت : امير المؤمنين ، به خدا سوگند از كارهاى تو در تعجب هستم ، در اين روزى كه قلب‌ها به گلو رسيده است ، تو عسل مرا از اين كه در كجا به دست آمده است باز مىشناسى . على به آن مرد گفت : برادر زاده ، به خدا سوگند ، هيچ چيزى قلب عموى تو را پر نمىكند و آن را به وحشت نمىاندازد . پس از آن پرچم را به دست فرزندش محمد سپرد ، و به محمد گفت : پسرم اين چنين كن . محمد با پرچم و يارانش به پيش رفت تا اين كه به شتر عايشه رسيد ، گويند ، هر كس در