ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )

مقدمه 66

مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى )

سير مىكرد بدون هيچ مزد و پاداشى ، پيوسته با كوشش خستگىناپذير پوياى راه تحقيق و علم بوده ، در روح وارستهء او شائبهء حب جاه و اشتهار كه متأسفانه گاهى در ارباب علم و ادب و هنر ديده مىشود هيچ جاى نداشت ، او عاشق حقيقت و علم بوده ، در نظر او « علم بخاطر علم » و « تقوى بخاطر تقوى » تجلى داشت و اين از شخصيت بارز و والاى او عجب نيست ، او به طرف كمال مطلق و بسوى بىسوئى و آنجا كه همهء كائنات را گرم و روشن كرده است مىرفت منتها امثال من كه با روحى ضعيف و دنيائى مالامال از حب جاه و ثروت كه همه را و حتى خود را گول مىزنيم و باندك‌مايهء علمى كه براى خود پنداشته‌ايم چون كودكان مغرور مىشويم و ديگر سر آن نداريم كه سر به كسى برداريم ، و فزون‌جوئى و جاه‌طلبى ما به جائى رسيده كه تمام مزاياى انسانى را زير پا گذارده و شب و روز ، خود را به آب و آتش مىزنيم تا به مشقت ثروتى فراهم آريم و به خست نگه داريم و بحسرت بگذاريم ، چگونه مىتوانيم دنياى وارستگى امثال معلم را درك كنيم . در اين دوران كه اشرف مخلوقات تبارك اللّه احسن الخالقين را فراموش كرده و درست مصداق فرمايش حضرت مسيح « چه سود مىبرد فرزند آدم كه همهء جهان را ببرد و خود را ببازد » گرديده معلم حبيب‌آبادى و امثال او غريبند ، كسى آنها را نمىشناسد ، بعيادت آنها نمىشتابد ، بفاتحهء آنها نمىرود ، آنها را تشويق نمىكند و او همزبانى ندارد و « بينوا شد گرچه دارد صد نوا » . من هرگاه به خدمت او مشرف مىشدم ، كه مع الاسف سعادت تشرفم كمتر دست مىداد براستى روح خود را در مقابل آن‌همه بزرگوارى و آن‌همه تحقيق و علم بسى حقير مىيافتم و آنگاه كه به خود مىپرداختم و او را با خود مقايسه مىكردم از اين قياس بسيار شرمنده مىشدم و ديگر عروس فكرم از بىجمالى سر برنمىآورد و ديدهء ياس از پشت پاى خجالت برنمىداشت ، گاهى به خود اجازه مىدادم كه در پيشگاه او در سياقت سخن دليرى كنم و از او سؤالاتى نمايم و به تحليل مآخذى بپردازم ، به زودى درمىيافتم كه بضاعت مزجاة به حضرت عزيز آورده‌ام و يقين را كه ، شبه در جوهريان جوى نيارد . چه سزاوار است بر مصداق « رحم اللّه امرأ عرف قدره و لم يتعد طوره » كسانى كه غرور علمى روح آنها را احاطه كرده است و در مجامع بقول سعدى شاهدى مىفروشند لااقل در كنعان نفروشند .