ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )
مقدمه 58
مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى )
مىنوشت ، و اغلب دشوارگوئىها ناشى از دشواريابىهاست . خود دشوار يافته نه خوب و نه روشن كه اينك دشوار مىنويسد و دشوار بفهم مىآيد . نه معلم ما چنين نبود ، خوب دانسته بود ، خوب جسته بود و خوب مىنوشت و خوب مىآموخت . هرچه درباره هركس نوشته است خوب نوشته - مگر از خوب جز خوبى مىآيد - از خوبى صاحب ترجمه ياد كرده است ، گوئى اين نام مكارم الآثار براى اين جهت در ذهن وى آمده بوده است كه مىخواسته است همين مكرمت از آدميان بياورد و همان خوبى و بس . بحقيقت هر آنجا هم كه مجبور افتاده است چيزى از بد صاحب ترجمه نقل كند و يا به دو منسوب دارد باختصار كوشيده است و آن را پوشيده است . فهرست آثار او در اين مختصر نمىگنجد و در اين يادنامه بتفصيل نمىتوان ياد كرد همچنان كه احوال روحى او را ، كه دريا در آبگير و باران آسمان در غدير نمىگنجد . او خود بزرگ است و در آئينه كوچك نمىنمايد ، ولى اگر از دقت بىمنتهاى معلم بخواهم بگويم و نشانى بياورم از همان كتاب كوچك او بنام « كشف الخبية عن مقبرة الزينبية » بايد ياد كنم . در اين كتاب ميدان تحقيق تنگ است و منابع محدود و محقق بايد بر اختصار اقتصار كند . با اين همه حد آخرين كوشش را معلم محقق ما بدست آورده است تا حقيقت را روشن سازد ، اين روش تتبع و تحقيق و نگارش معلم استاد ما است ، نه حشو مخل دارد و نه اطناب ممل و نه كم و كاستى آنچنانكه حقيقت پنهان ماند . نشان كامل واقعبينى و درستجويى و نكوگوئى . اما نمىدانم ما را تا چه حد اهليت گفتار است درباره او و يا شنيدن گفتار او . بىشك سخن حضرت شمس تبريز ما را راجع است كه نه اهليت گفت داريم و نه شنفت . يقينا يقينا كه از پشت اين هزاران سطور كه معلم برشته تحرير كشيده است و بهمت دوستان معرفتجو و معرفتپسند او بكسوت طبع آراسته شده است روح سخن و گفت معلم با آنهمه عشق و آنهمه خوبى ما را به گوش نمىآيد و بدل نمىرسد و راست و پاكمان نمىسازد . چرا پاك نمىشويم و راست نمىگوئيم و نمىشنويم و نمىجوئيم ؟ چونان كه ما را اهليت گفت و شنفت راست و از راستان و آئين راستين نيست . عجبا ! هر سخن هم كه درباره او گفته شود ، هر چقدر هم طولانى باشد باز نمايانگر