ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )

مقدمه 24

مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى )

گمراه تيره‌بخت مىكوشد تا به زحمت گردآورد و بحسرت بگذارد و بگذرد و چنان در متاع اين جهان فانى خود را فانى ساخته است كه حتى نمىتواند علت بزرگترين بدبختيهاى خود را « كه همين مال‌پرستى بىاندازه است » دريابد ، چگونه مىتوان با ديدهء بصيرت نگاه كرد و ديد : معلم حبيب‌آبادى وجودى نورانى است نه ظلمانى ازآن‌رو كه در متاع فانى فانى نيست . مبادا گمان رود كه با نوشتن اين جمله : « فضيلت معلم در اخلاق نيك و وارستگى او است نه در دانش و آگاهيهاى وى » خواسته‌ام از قدر دانش بكاهم يا كه دانش معلم را به چيزى نگيرم ، حاش للّه ! امتياز انسان از حيوان به دانش و تعقل و تعميم دانستنيها و آموخته‌ها و آزمايشها است ، و امتياز معلم هم از همگنانش به دانش وسيع و بىنظرى او در تحقيقات علمى و پاك بودن ذهنش از آلودگى به غرض‌ها است . من خواسته‌ام بگويم : چه‌بسا عالمان دور از اخلاق و وارستگى كه علمشان بهتر از جهل نيست ، و به‌هرحال آن علم كه فروتنى و خودشناسى و عاقبت‌انديشى را موجب نگردد برتر از جهل نيست ، و مردى كه آخر بين باشد مبارك بنده است . « دانش گشادن عقده‌ها است ، و عقدهء سخت در كار آدمى اينست كه بداند نيكبخت است يا هيچ و پوچ ، و بسيارى از عقده‌ها گره‌هائى سخت بر كيسه‌اى تهى هستند « 1 » » . من خواسته‌ام بگويم كه دانش گستردهء معلم نه تنها او را مانند برخى از مدعيان دانش خودپسند و مغرور نساخت بلكه بر فروتنى او افزود . او توقع نداشت در برابر كار - تاب‌فرساى علمى ، كسى چيزى به او بدهد يا تقديرى از وى بشود ، و حتى نمىخواست « هرجا كه رود قدر بيند و بر صدر نشيند » ، و اين كمال بزرگوارى و وارستگى او را مىرساند . سخن بدرازا كشيد ، و هرچه بنويسم بپايان نمىرسد ، زيرا وصف وارستگان را پايانى نيست ، اما به‌هرحال بايد سخن را كوتاه كرد و در وصف حال پختگان بيش از اين خامى

--> ( 1 ) در گشاد عقدها گشتى تو پير * عقدهء چند ديگر بگشاده گير عقدهء كان بر گلوى ما است سخت * كه ندانى كه خسى يا نيك‌بخت عقده را بگشاده گيراى منتهى * عقدهء سخت است بر كيسهء تهى مثنوى شريف