ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )
655
مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى )
نوشته ، ليكن آن منافى است با آنچه در « مجمع الفصحا » اين دو بيت را از شهنشاهنامه مذكور او نقل كرده ، كه آن هشتاد و نه را مىرساند : ز هجرت پس از يكهزار و دويست * ز پنجه فزون بودم از سال بيست كه از فضل يزدان به دو پنج سال * بنظم آمد اين نامه بىهمال و اينك اين اشعار از او اينجا نوشته مىشود : زمان پيرى ، ربوده طفلى * ببازى آخر ، دل از كف ما كه گفت يا رب بلعب نادان * همىرود دل ز دست ما را كشد تا نشنود فرياد ما را * ستم بين صيد كش صياد ما را ستم باشد خطا بر ما گرفتن * نديده روى تركان خطا را نهادم شبى جام را لببهلب * بگوشم لب جام گفت اى عجب از اين پيش يكچند در بزم كى * تو پيمانه بودى و من صافمى منم جام و اينك تو مىخوارهئى * برو فكر خود كن كه بيچارهئى رباعيات دردا كه دواى درد پنهانى ما * افسوس كه چارهء پريشانى ما در عهدهء جمعى است كه پنداشتهاند * آبادى خويش را ز ويرانى ما سيلاب غمت بلند و پستى نگذاشت * سوداى تو هوشيار و مستى نگذاشت آه از دل و دست تو كه يكره بغلط * دستى بدلى دلى بدستى نگذاشت من حال خود از گنه تبه خواهم كرد * تا نامه سفيد است سيه خواهم كرد چندان كه اميد رحمت از وى دارم * گر مرگ امان دهد گنه خواهم كرد باز آ و به خون ديدهام غرق نگر * و ز خون غرقم ز پاى تا فرق نگر اشگم ريزان و ديدهام چون باران * آهم سوزان ز سينه چون برق نگر هرچند كنم كه از در مى خواران * برخيزم و گيرم ره نيكوكاران دل مىكشدم بمستى از هشيارى * از شادى مستان و غم هشياران و همانا صافى تخلص چند نفر ديگر غير از او است : اول صافى اردوبادى ، كه او مرحوم حاتم بيك اعتماد الدوله است و در شب جمعه 6 ع 1 سنه 1019 وفات كرده ، قبرش