ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )

934

مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى )

در « فارسنامه » فرمايد : از پس اين واقعه امناى دولت از او درخواست نمودند كه همين معامله را با پادشاه روس بكند ، در جواب گفت پادشاهان را بسهل و آسانى نمىتوان زيان رسانيد و مرا در كيفر ايشپخدر كه سردارى بزرگ بود و نفسى قوى داشت خواهند كشت ، انتهى « 1 » . و بالاخره ، چنان كه در « قصص : 132 » نوشته آن جناب به فتحعلى شاه فرمود كه ما بوعده وفا كرديم اينك تو نيز بوعده وفا كن ! فتحعلى شاه با امناء دولت در اين باب مشورت كرد ، ايشان گفتند كه مذهب مجتهدين از زمان ائمه ( عليهم السلام ) تاكنون بوده ، و مذهب اخباريين تازه پيدا شده و اينك كه آغاز دولت قاجاريه است نتوان مردم را از مذهب برگردانيد ، انتهى . بلكه در « لؤلؤ الصدف : 133 » فرمايد كه اولياء دولت كه اين قدرت را از او ديدند سخت بترسيدند و گفتند كسى كه چنين قدرتى دارد از هركه دلگير شود او را با ايشپخدر به يك‌پهلو بخواباند ! و لذا كمر عداوت او را بستند و شاه را ترسانيدند ، و گفتند اگر اين مرد در اين شهر بماند ، گذشته از اين ممكن است روزى با شما نقارى بهم رساند و همين معامله را به شخص پادشاه يا شاهزادگان بنمايد ، و بودن چنين كسى در پايتخت دولت صلاح نيست ، بايد وجهى به او داد و خواهشانه روانهء عتباتش نمود ، و بالاخره عذر او را خواستند و او روانه عراق عرب و بغداد گرديد انتهى . بتغيير يسير فى الاواخر . و همانا در موقعى كه شيخ جعفر نجفى وفات كرد وى در طهران بود و آنجا در شب وفات خبر از وفات او داد و عبارت زشتى كه معروف است - بنا بمسطورات « قصص » - بر زبان راند ، و بالاخره از طهران كه بعراق عرب رفت - چنان كه در « بستان » فرموده - چهار سال و كسرى در كاظمين ( ع ) بماند ، انتهى . و آنجا چنان كه در « لؤلؤ الصدف » دارد محراب و منبرى پيدا كرد ، و بمسطورات « قصص العلماء : 142 » چون بعتبات عاليات رسيد بناء مجادله با مرحوم آقا سيد على كربلائى نهاد ، و آقا سيد على با او شرط كرد كه حضورا با هم مباحثه كنند و پاى نوشتجات در ميان نيايد ، و حاجى ميرزا محمد قبول كرد و پس از مناظره - بقول صاحب « قصص » - مغلوب شد ، و پس از آن در كاظمين رساله‌ئى در مسئله متنازع فيها در رد سيد نوشت ، و چون آن را به نظر آقا سيد على رسانيدند قبول نكرد و فرمود قرار ميان من و او بمكالمه است نه مكاتبه .

--> ( 1 ) تحقيق داستان ايشپخدر در كتاب « تاريخ اجتماعى و سياسى ايران » تأليف مرحوم سعيد نفيسى و نيز « فهرست كتابخانه مركزى دانشگاه تهران 5 : 1680 » مذكور است . م .