ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )
931
مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى )
مىكرد ، انتهى . و از اينجا مىتوان استظهار كرد كه وى خود دعوى سيادت نداشته ، بلكه نوادگان او آن را برايش ادعاء مىكردند چنان كه در اوايل عنوان نوشتيم كه نوادهاش سيد ابراهيم 39 اين نسب را براى او نوشته ، و بالاخره در اثر اين مناقشات حاجى ميرزا محمد - بنص « لؤلؤ الصدف : 121 » - بدستگاه چينى آن جماعت خانهنشين گرديد . و پس از آن - بنص « بستان » - علماء اصول دشمن جانش شدند و اذيت بسيارى بوى نمودند ، بمرتبهئى كه در عتبات نتوانست بماند و اصلا از آن اراضى مقدسه طرح و تبعيد شده و ناچار به سمت ايران در حركت آمد و بهرچندى در شهرى از آن مملكت مانند رى و اصفهان و خراسان و گيلان و فارس و غيره بود ، و بيشتر كه مدت آن - بنص « بستان » و « قصص » - چهار سال مىبود در طهران سكونت داشت ، و باندازهاى در نصرت مذهب أخباريين و رد منكرين آنكه فرقه مجتهدين باشند تعقيب كرد كه موجب تفسيق بلكه تكفير او شده ، و آخر چنان كه ذكر مىكنيم جان و سر خود را روى اين كار گذاشت . و چون فتحعلى شاه پى بمراتب بزرگى و بزرگوارى وى برده بسى در تعظيم و احترامش كوشش مىكرد ، و او در اين ولايات نيز اعمال أعمال غريبه مىنموده . در « فارسنامه ، گفتار اول : 254 » فرمايد كه : من از جماعتى مردمان كهنهء سالخورده از أهالى فيروزآباد فارس شنيدم كه در حدود سال هزار و دويست و پانزده و شانزده جناب حاجى ميرزا محمد أخبارى نيشابورى در قصبهء فيروزآباد توقف داشت و باقامت نماز جمعه و جماعت روز مىگذاشت كه ملخ مصرى محصول بيشتر از بلوكات فارس را خورد و ببلوك فيروزآباد هجوم آورد و روزى گذشت و زيان بسيار رسانيد . أهل فيروزآباد از جناب ميرزا درخواست دعائى براى دفع و رفع ملخ نمودند . آن جناب كلمات چندى بر پارهء كاغذى بنگاشت و فرمود اين كاغذ را در ميان صحراى فيروزآباد بر چوب بلندى بسته بر تلى كه تمامت صحرا ديده شود نصب كنند و بآواز بلند بگويند : محمد نيشابورى گفته است الآن برويد ! و چون چنين كردند تمامت ملخها دفعة برخاستند چنان كه مانند ابرى از آفتاب سايه انداختند و رفتند و ديگر نيامدند ، انتهى ، لمؤلفه : اين امور اندر بر اهل تميز * خود شگفتى نيست اى مرد عزيز مرد حق كو از هواى نفس رست * بهر هر كاريش باشد باز دست مر نخواندى در كتاب مثنوى * دفتر اول ز قول مولوى