ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )

731

مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى )

آن بدماوند ، و مغربش دهات رودبار و ارنكه ، و حد جنوبش رود جاجرود است ، و اين بلوك به دو قسمت درآمده و آنها را لواسان بزرگ و كوچك گويند . و يكى از مردمان اين بلوك بنام ميرزا حسنعلى بوده كه در اين كتاب ما دو نفر فرزند از او مىنويسيم ، يكى مرحوم ميرزا جعفر حكيم الهى در ( 1298 ) ، و ديگر مرحوم صفا صاحب اين عنوان كه وى از رجال بزرگوار عصر خويش بوده . شرح احوالش در « مجمع الفصحا 2 : 332 » و « المآثر و الآثار : 199 ستون 2 » و « مجله يادگار ، سال 3 ش 5 » و « طرائق الحقائق » جلد مذكور نوشته شده ، و از همه آنها چنين برآيد كه اين سلسلهء جليله پيوسته بفضل و كمال و جاه و جلال در ايران معروف بوده‌اند ، و آباء و اجداد ايشان در نزد سلاطين افشاريه و قاجاريه بعزت موصوف . و وى خود در اين سال - بنص مجله - متولد شده و در مبادى شباب در كسب كمالات عديده كوشش‌ها نموده و رنج‌ها برده تا مجمع هنر و مخزن كمال شده ، و قطع نظر از فضائل بلند و خصائل ارجمند در خوشنويسى از مشاهير خطاطين عصر ، و در سخن‌سرائى از كبراء شعراء عهد گرديد ، و بطريقه شيخيه ميلى مفرط بهم رسانيد ، و در ادوات محاضره و محاوره از افراد بشمار آمد ، و چندى از اموال خود را در راه صنعت و طلب اكسير تلف نمود ، و مدت‌ها در كرمان و تهران بسر آورد . و هم آخر در تهران سكونت نموده و مرجع ارباب فضل و دانش شد ، و ارباب كمال را كه نظر بر معنى باشد از اين مقال لختى به حال او راه خواهند يافت . و اينك اين اشعار از او اينجا آورده شد بنقل از « مجمع 2 : 333 » : يك‌لحظه هوس‌رانى يك‌عمر پشيمانى * كس اين نكند يا رب من كردم و تو دانى نادانى و آن عصيان دانائى و اين حرمان * افسوس ز دانائى ، فرياد ز نادانى از زنك هوس كرديم جام جم دل تيره * رخسارهء ديو نفس از خمر هواقانى تا راه بدل داديم بخل و حسد و شهوت * سلطان شقا گشتيم با لشكر شيطانى سلطان سعادت را رانديم بمسكينى * سرهنگ شقاوت را خوانديم بسلطانى در راه خطا رانديم با مركب چوبينه * وز راه هدى مانديم با بارهء ختلانى آئينه ربانى ، دل بود و ندانسته * اندوده به گل كرديم آئينه ربانى زنجير سفه بستيم بر پاى بدشوارى * دامان خرد داديم از دست به آسانى