شيخ محمد شعيب
20
مرآت الاولياء ( فارسى )
گويد كه ادريس عليه السّلام از تجرع « الف » جام مرگ و توقف در تحت ارض و انتظار دميدن صور و امتداد زمانه بعث و نشور همواره منقبض مىبود و از عذاب جحيم و ثواب نعيم بسيار انديشه مىنمود و به واسطهء آن فرصت غنيمت داشته در وظائف و طاعات و عبادات روز به روز مىافزود تا آوردهاند كه از تمامى مطيعان روى زمين آن مقدار طاعت و عبادت به آسمان مىبردند و از ادريس عليه السّلام تنها آن مقدار ، و عزرائيل ( ع ) را به واسطهء اين اشتياق و آرزوى مصاحبت وى مىبود تا بعد از استيذان بر زمين آمده به صورت بشرى با ادريس عليه السّلام مصاحبت شد - مدت سه شبانهروز با وى بود و چون با كل و شرب با ادريس عليه السّلام موافقت نمىنمود ، ادريس عليه السّلام دانست كه وى از جنس انس نيست - تفحص احوال نمود ، گفت " من ملكالموت ام " ادريس عليه السّلام پرسيد كه به قبض روح آمدهاى ؟ گفت " نى ، به زيارت تو آمدهام " گفت اى ملكالموت ! ملتمس از تو آنست كه روح مرا قبض كنى و شربت مرگم بچشانى عزرائيل ( ع ) بعد از رخصت الهى روح مباركش قبض فرمود ، حق تعالى باز روح در قلب وى درآورد ، عزرائيل ( ع ) گفت اى ادريس ! مقصود ازين چه بود ؟ " گفت " تا مرارت مرگ چشيده باشم و ضربت فراق كشيده باشم تا با استعداد آن كما ينبغى پردازم و ساختگى آن كنم - اكنون اى ملكالموت ! حاجت ديگر دارم " گفت بخواه " گفت خواهم كه مرا بردارى و به آسمان برى تا بهشت و دوزخ را ببينم و در مقام خوف و رجا استقامت گزينم " - ملكالموت بفرمان الهى جل و علا به آسمان برد - چون بدوزخ رسيد ، گفت اى ملكالموت ! مىخواهم تا از مالك جهنم انفتاح « ب » ابواب دوزخ درخواست نماى تا اطباق او را ببينم » - مالك بدرخواست ملكالموت « ج » درهاى جهنم بكشاد - چون ادريس عليه السّلام در دوزخ و فنون عذاب او نگاه كرد از غايت فضاحت بىهوش شد ، ملكالموت او را برداشت و در كنار خود نهاد تا به هوش آمد ، گفت " اى ادريس ! ( ع ) من درين امر كاره بودم اما چون تو درخواست نمودى به اين صعقه
--> ( الف ) غح - تجوع . ( ب ) غح - مفتاح . ( ج ) غح ، عر ، مظ ، - ملكالموت بدرخواست مالك ( درست نيست ) .