ابن النديم البغدادي ( مترجم : م . رضا تجدد )

195

الفهرست ( فارسى )

محمد بن حجر بن سليمان ، از مردم حران « 1 » مرد بليغى بود و با فرمانفرمايان ارمنستان و شام براى خود مكاتباتى داشته و تأليفاتى هم دارد . كاتب عباس بن محمد بن ( على بن ) عبد اللّه ، بليغ و نامه‌نگار و از مردم انبار « 2 » بود و مجموعه از نامه‌هاى خود دارد . اخبار عبد الله بن مقفع عبد اللّه بن مقفع ، نامش در فارسى روزبه بود و پيش از مسلمان شدنش ابو عمرو كنيه داشت ، و همين‌كه اسلام آورد ، ابو محمد را كنيهء خود قرار داد . و مقفع پسر مبارك است و سبب تقفع « 3 » او اين است كه حجاج وى را براى تصرف در اموال دولتى در بصره ، تازيانه سختى زده و ازاين‌جهت دستش خشكيدگى پيدا كرد . عبد اللّه از مردم جوز است « 4 » كه يكى از شهرستانهاى فارس بوده و ابتدا براى داود بن عمر بن هبيره كتابت مىكرد . و بعد عيسى بن على كتابت كارهاى كرمان را در عهده او گذاشت . بىاندازه فصيح و بليغ و از نويسندگان و شاعران فصيح بشمار مىرفت ، و هم او بود كه آن شرائط سخت را در قضيه عبد اللّه بن على و منصور « 5 » نوشته و همه گونه پيش‌بينيها را در آن به كار برد كه منصور كينه‌اش را بدل گرفت . و

--> ( 1 ) رجوع شود بصفحهء 19 همين كتاب . ( 2 ) رجوع شود بصفحهء 8 همين كتاب . ( 3 ) رجل مقفع اليدين ، كمعظم ، مرد ترنجيده ، وى را گرفته دست . ( منتهى الارب ) . ( 4 ) ظاهرا جوز فيروزآباد است ( لغتنامه دهخدا ص 352 . حاشيه 3 ) . ( 5 ) عبد اللّه بن على پسر عموى منصور خليفه عباسى بوده و بر او خروج كرد ، منصور ابو مسلم خراسانى را بجنگ او فرستاده و عبد اللّه كه شكست خورد ، پنهان گرديد . سليمان و عيسى برادران عبد اللّه بشفاعت برخواسته و منصور شفاعت آنان را پذيرفته و حاضر براى دادن نوشته امان به او گرديد . تنظيم اين نوشته در عهده ابن مقفع گذاشته شد زيرا ابن مقفع چنانچه در متن هم اشاره شده منشى عيسى بن على بود . و در تنظيم امان‌نامه راه افراط را پيمود . و در بعضى فصول آن نوشت : اگر امير المؤمنين بعم خود عبد اللّه غدر كند زنانش بىطلاق بيزار ، و ستورانش وقف ؛ و بندگانش آزاد ، و مسلمانان از بيعت او ، يله و رها باشند ، اين نامه را كه براى توشيح نزد منصور بردند سخت بر وى گران آمد و گفت چه كسى آن را نوشته ، گفتند مردى بنام ابن مقفع كاتب عم تو عيسى ، منصور بسفيان والى بصره دستور كشتن او را داده و او هم وى را تكه تكه كرده در آتش تنور انداخت ( ر . ك . لغتنامه دهخدا ذيل ابن المقفع ) .