ابن النديم البغدادي ( مترجم : م . رضا تجدد )
70
الفهرست ( فارسى )
ابو جعفر بن رستم طبرى گويد : - نحو را ازاينجهت نحو خوانند كه هنگامى كه على عليه السلام چيزى از اصول آن را بابو اسود دوئلى مىآموخت ، او اجازه خواست كه چيزى مانند آن بسازد . و ازاينجهت آن را نحو ناميدند . درباره سببى كه ابو اسود وادار به اين كار شد اختلاف است ، ابو عبيده گويد : ابو اسود نحو را از على بن ابى طالب عليه السلام آموخته ولى آنچه را كه فرا گرفته بود به كسى نياموخت تا آنكه زياد « 1 » وى را پيغام كرد كه چيزى سازد تا راهنماى مردم بمعرفت كتاب اللّه باشد ، وى نپذيرفت و از اين كار خوددارى نمود ، تا وقتى شنيد كه كسى قرآن را چنين مىخواند : أَنَّ اللَّهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ بكسر . ل ، « 2 » با خود گفت : گمان نداشتم كار مردم به اينجا كشيده شود ؛ و بنزد زياد رفته و گفت : من حاضرم آنچه را كه خواسته تو باشد انجام دهم . يك نويسنده تيزهوشى لازم است تا بگفتهء من عمل نمايد . براى وى نويسندهء از عبد القيس آوردند ، او را پسند نكرد ، ديگرى را آوردند ، كه بقول ابو العباس مبرد ، او نيز از عبد القيس بود . ابو اسود او را گفت : اگر ديدى دهانم را بر حرفى گشودم ، يك نقطه روى آن حرف بگذار . و اگر ديدى دهانم را بستم ، يك نقطه كنار آن بگذار ، و اگر كسره دادم دونقطه بگذار « 3 » . و اينها را نقطههاى ابو اسود ناميدند . ابو سعيد رضى اللّه عنه گويد : يك سبب ديگر هم آن بود ، كه سعد فارسى از مردم نوبندجان « 4 » از كنار ابو اسود مىگذشت ، و اين شخص با خانواده خود ببصره آمده ، و بر قدامة بن مظعون درآمده ، و مدعى بود كه بر دست او اسلام آورده و از بردگانش مىباشد ، سعد كه از كنار ابو اسود گذشت ، اسب خود را بيدك مىكشيد ، ابو اسود بوى گفت : تو را چه شده ، چرا سوار نمىشوى ، جواب داد : اسبم كج شده ، و مرادش اين بود ، كه لنگ است . حاضران بخنده درآمدند ، ابو اسود گفت اينان بردگانى باشند كه خواهان اسلام شده و به آن گرويدند ، و در شمار برادران ما در آمدند ، اين ما هستيم كه بايد شيوهء سخن گفتن را به آنان بياموزيم . و باب فاعل و مفعول به « 5 » را وضع كرد .
--> ( 1 ) زياد بن ابيه است ( ر . ك تعليقات فلوكل ص 28 ) . ( 2 ) اصل آيه ( و رسوله ) بضمه . ل ، است ( سورهء توبه آيهء 3 ) . ( 3 ) ف ( و ان كسرت فاجعل النقطة من تحت الحرف ) جب ( فان كسرت فاجعل النقطة نقطتين ) . ( 4 ) ف ( زندخان ) و نوبندجان يكى از شهرهاى فارس است كه در خوبى و خوشآبوهوائى مشهور بوده و متنبى شاعر در اشعارى آن را ستوده است ( ر . ك . معجم البلدان ) . ( 5 ) ف ( باب الفاعل و المفعول ) .