شمس الدين محمد بن محمود الشهرزوري ( مترجم : تبريزى )
432
نزهة الأرواح وروضة الأفراح ( تاريخ الحكماء قبل ظهور الإسلام وبعده ) ( فارسى )
بغداد يحيى بن عدى را در خواب ديدم ، گفت : سعادت يافتم اى ابى سليمان كه ارسطو را ديدم در خواب ، پس گفتم او را : اى حكيم عالم ، به چه چيز به اين بزرگى و جلالت رسيدى ؟ گفت : به خواهش نيكى در خلوت و صحبت و صلاح در [ خوشنودى و ] خشم و غضب هميشه . گفتم او را : به چه چيز رسيدى به اين خواهش ؟ گفت : به شناخت خداى تعالى كه او سبب همه نيكويىهاست ، و بودم من متأمل و متفكر در سببى كه ذكر كردم او را ، شنيدم چيزها در نعت اللّه تعالى اگر باشد آن نيكويى در من محكم مىگردانيدم به آن چيزها خوشى خود را و مىفهميدم آن را ، و حفظ مىنمودم و اراده كردم كه بنويسم . پس گفتم با خود چگونه بنويسم كه دست من به جهت ناتوانى اطاعت من نمىكند ، و نيز حاجت نداشتم به نوشتن آن ، چه شناخته و دانسته بودم او را ، و به تكرار آن موفق گشته بودم . چون همه را خواندم فراموش شد ، و يك چيز به خاطر ماند و آن اين است كه گفت مرا : حلاوت حكمت و فلسفه را نمىتواند چشيد كسى اگر چه راضى باشد از نفس خود ، و فضيلتى [ 114 - الف ] كه دارد ، و خشنود باشند برادران او ازو ، به ادبى كه دارد ، تا آنكه نشنود به لفظ چيزى را كه حد و نهايتى داشته باشد ، و نيامده به عقل چيزى را كه حد و نهايت نداشته باشد . و بودم من كه ديدم آن چيز را كه شنيدم ازو مشروحتر و منقحتر ازين بود . شنيدم كه گوينده مىگفت : اى فلان طريق كه دارى ساكن باش در آن ، تا آنكه نعمت يا بى ، و از آن تجاوز مكن به سوى كسى كه ايمن نباشى از مكر آن ، تا سالم مانى ؛ و نيز شنيدم كه مىگفت : چه چيز ترا از مبدأ تو باز داشته است و غافل گردانيده است از مآل تو ؟ و خلق نكردند ترا از براى فساد كردن ميان مبدأ و مآل . 111 ، 21 - روزى سليمان در بغداد به صحرا رو نهاد در فصل بهار از براى تفرج انهار و اشجار ، به موافقت جمعى از اصحاب . و با ايشان پسرى بود كه به بلوغ رسيده بود ، به غايت خوش صورت و خوش اندام