شمس الدين محمد بن محمود الشهرزوري ( مترجم : تبريزى )
420
نزهة الأرواح وروضة الأفراح ( تاريخ الحكماء قبل ظهور الإسلام وبعده ) ( فارسى )
106 ، 8 - به درستى كه خلوت گزيدم به نفس خود ، و از لباس بدن برآمدم ، و همچنين شدم كه گويا جوهرىام مجرد بىبدن ، و داخل بودم در ذات خود ، و بيرون بودم از ساير اشياء غير خود ، پس بودم من علم و عالم و معلوم ، و ديدم در ذات خود از حسن رونق و روشنى كه متعجب شدم از آن ، درين وقت دانستم كه من جزئىام [ 110 - ب ] از اجزاى عالم اعلا كه در نهايت شرافت و پاكيزگى و صاحب حيات و زندگى است . پس مدتى چنين ماندم ، و ترقى نمودم ازين عالم به عالم عقلى الهى ، پس گرديدم چنانچه گويا در آن عالمم و دست زدهام به آن . و بودم بالاى عالم عقلى ، درين وقت رسيد به من نورى و خوبى و خوشى كه نديده بودم او را ، گويا كه ايستاده بودم در آن موقف شريف ، و ديدم آنجا از خوبىها چيزى كه قدرت ندارد زبانها بر وصف آنها ، و گوشها قبول نكند صفت آن را . پس آن وقت قرار يافتشان در من ، و رسيد طاقت من به كمال ، و غالب گشت بر من نور و رونق بر نهجى كه طاقت نياوردم به برداشتن آن ، هبوط كردم از عالم عقل به عالم فكر ، اين نور را فكر از من محو نمود ، و در شگفت افتادم كه چگونه از آن عالم تنزل نمودم . و نيز در شگفت شدم كه چگونه ديدم نفس خود را پر از نور ، و او با بدن چون هيئت خودش بود . پس آن وقت سخن برادر خود را « ارقليطوس » ياد آوردم ، كه امر كرده بود به تحقيق و تفتيش از جوهر نفس شريف و بالا رفتن به طرف عالم قدس . 106 ، 9 - و اين سخن طولى دارد ، و مراد ارسطو اين است كه ميان اين معانى لطيفه مناسبتى است كه كتابدانان از ادراك او عاجزند .