شمس الدين محمد بن محمود الشهرزوري ( مترجم : تبريزى )

108

نزهة الأرواح وروضة الأفراح ( تاريخ الحكماء قبل ظهور الإسلام وبعده ) ( فارسى )

خود را [ 33 - الف ] به صلاح مىآورد . و خراج و واجبى خود را از آنها مىگيرد ، و سقراط مىداند كه اين بت‌ها او را نه « 12 » ضرر مىكند و نه نفع مىرساند ، زيرا كه مىداند به يقين كه او را آفريننده‌اى هست كه روزى مىدهد او را ، و به عوض كردار بدى و نيكى « 13 » ثواب مىبخشد و جرم مىكند . 11 ، 20 - پادشاه گفت هيچ حاجت ترا به من هست ؟ بگو تا روا كنم . 11 ، 21 - گفت : حاجت اينكه عنان اسب خود را برگردانى و از پيش من به روى كه اسب‌هاى شما مانع رسيدن پرتو آفتاب شده‌اند ، و من سرما مىخورم . 11 ، 22 - پادشاه به جهت سقراط جامه‌هاى فاخر طلبيد از ديباج مرصع و مكلل به جواهر . 11 ، 23 - سقراط گفت : اى پادشاه وعده كردى به من چيزى را كه زندگى را بر پا دارد ، و بخشيدى چيزى را كه مرگ را مهيا مىدارد ! سقراط را حاجتى نيست به سنگ‌ريزهاى زمين و رستنىهاى آن و لعاب كرمان « 14 » ؛ و آنچه سقراط به آن محتاج است با سقراط است هر جا كه باشد و هر جا رود . 11 ، 24 - و سقراط حكمت را به رمز ادا مىكرد چنانچه فيثاغورس ، از رموزات او اين است كه « 15 » : گاهى تفتيش مىكردم از سبب زندگى ، مرگ را دريافتم و چون يافتم مرگ را حيات يافتم و چگونه سزاوار « 16 » است كه زندگانى كنم . يعنى كسى كه ارادهء آن دارد كه هرگز نميرد و زندهء الهى باشد ،

--> ( 12 ) - اساس ، س ، ت : « نه » ندارد . ( 13 ) - د : كردار بد و نيك . ( 14 ) - رستنىهاى و لعاب كرمها . ( 15 ) - د : « كه » ندارد . ( 16 ) - د : پرسيدم از سبب زندگى عداوت كردم مرگ را ، وقتى كه يافتم مرگ را شناختم آن وقت حيات را و چگونه سزاوار است . . .