جواد بن شفيع ملكى تبريزى
79
رساله لقاء الله ( به ضميميه رساله لقاء الله امام خمينى ، رساله لقاءالله فيض كاشانى ، نامه عرفانى مؤلف به علامه كمپانى ) ( فارسى )
مباركه را با لبخند تلاوت مىفرمودند ، پس به اصحاب فرمودند : كيست كه مرا ببرد به نزد آن جوان تائب ؟ معاذ عرض كرد : يا رسول اللّه ! شنيدهايم كه او در فلانجا و فلان كوه است . پس حضرت صلّى اللّه عليه و إله با اصحاب تشريف بردند تا رسيدند به آن كوه ، پس بالا تشريف برده و آن جوان را جستجو مىفرمودند ، پس ناگاه ديدند آن جوان را - چه جوانى ؟ ! - ديدند كه در ميان دو سنگ ، سرپا ايستاده ، دستهايش به گردن بسته ، رويش از شدّت آفتاب سياه شده و مژههاى چشمش از گريه تماما ريخته ! عرض مىكند كه : سيّدي ! قد أحسنت خلقي و أحسنت صورتي فليت شعري ماذا تريد بي ، أفي النّار تحرقني أو في جوارك تسكنني ؟ اللّهمّ إنّك قد أكثرت الإحسان إلىّ فأنعمت علىّ ، فليت شعري ، ما ذا يكون آخر أمري ، إلى الجنّة تزفّنى ، أم إلى النّار تسوقني ؟ اللّهمّ إنّ خطيئتي أعظم من السّموات و الأرض و من كرسيّك الواسع و عرشك العظيم فليت شعري تغفر خطيئتي ، أم تفضحني بها يوم القيامة . [ « سرورم ! تو مرا زيبا آفريدى و چهرهام را نيكو نمودى ، كاش مىدانستم كه با من چه خواهى كرد ؟ آيا در آتش جهنّم مىسوزانى يا در جوار خود جايم مىدهى ؟ خداوندا ! تو بسيار به من احسان فرمودهاى و به من نعمت دادهاى ، كاش مىدانستم كه كار و سرنوشتم به كجا خواهد انجاميد ؟ آيا به سوى بهشتم خواهى برد يا به سوى جهنّم سرازيرم خواهى كرد ؟ خداوندا ! گناه من از آسمانها و زمين و كرسى گسترده و عرش بزرگت ، وسيعتر است ، كاش مىدانستم كه گناهم را عفو مىفرمايى ؟ يا روز قيامت